Cry Of Rain

geryeye_baroon@yahoo.com

۱۳۸٩/٩/٢٢

 

به مناسبت روز تولدم:

 

SAGITTARIUS - The Promiscuous One Spontaneous.

High appeal. Rare to find. Great when found. Loves being in long relationships.

So much love to give. A loner most of the time. Loses patience easily and will not take crap.

If in a bad mood stay FAR away. Gets offended easily and remembers the offense forever.

Loves deeply but at times will not show it feels it is a sign of weakness.

Has many fears but will not show it. VERY private person.

Defends loved ones will all their abilities. Can be childish often. Not one to mess with.

Very pretty. Very romantic. Nice to everyone they meet. Their Love is one of a kind.

Silly, fun and sweet. Have own unique appeal.

Most caring person you will ever meet! Amazing in bed !!!

Not the kind of person you want to mess with- you might end up crying.

 

من که بعضی چیزا شو نفهمیدم !

اما اون Silly رو خوب میدونم یعنی چی. تنها چیز درستی که گفته همینه.

Amazing in bed هم کجا بود خدا ؟!


۱۳۸٩/۸/٢۳

 

به کاسکوی توی خونمون حسودیم میشه.
کاش اونقدر که پدرم با اون صحبت میکرد و به فکرش بود،
به همون اندازه هم با من حرف میزد و نگرانم بود.

 


۱۳۸٩/٦/۱٦

 

شیزوفرنی (۴)

از اینکه بهش زل زده بودم خجالت میکشید و سرشو پایین مینداخت.
دلم میخواست تا صبح کنارش دراز بکشم و نگاش کنم.
اون چشما... اون چشما طلسمم کرده بود.
آروم دستمو روی بدنش کشیدم. بدنش از خاکستر پوشیده شده بود. با هر نوازش،
خاکسترهای بدنش به دستم میچسبید و جا به جا میشد. خیلی آروم نوازشش میکردم چون
میترسیدم بهش آسیبی برسه. از اینکه لمسش میکردم، لذت میبرد. آروم دستمو گذاشتم زیر
چونش و سرشو بلند کردم و دوباره غرق تماشاش شدم. چشماش آروم شده بودن و دیگه حالت
التماس رو نداشتن. آروم صورتمو نزدیکش کردم و گفتم "حیفه این چشما نیست که التماس کنن؟"
اونها نازک و نازکتر شدن و معلوم بود که از چیزی خوشحالن. از اینکه خوشحالش کرده
بودم احساس خوبی داشتم.  چشمای همیشه نازک من هم، نازکتر شدن و ضربان قلبم شروع به
نواختن یه آهنگ عاشقانه کرد. دوست داشتم با این آهنگ برام آواز بخونه. دوست داشتم مثل همیشه
در گوشم زمزمه کنه و صداشو بشنوم. اما نمیدونم چرا اینقدر ساکت شده بود. سکوتش برام خیلی
عجیب و غیر طبیعی بود. برام سوال شده بود که اون صداها رو چه جوری بدون هیچ دهنی تولید میکرد. احتمالا همه اون صداها از عمق اون چاه پشت چشماش شنیده میشد. حتما اون صدای شکستن هم از توی این چاه بیرون اومده بود. اما اون چاه چی بود و پشت این چشمای زیبا چیکار میکرد؟
چه چیزی ته این چاه اون صداها رو تولید میکرد؟ همینجور که سرشو بالا نگه داشته بودم، صورتمو
بهش نزیک کردم تا شاید بتونم قعر چاه رو ببینم.  کنجکاو شده بودم که ببینم توی چاه چی
هست و اون  صداها از کجا میاد. صورتمو نزدیک و نزدیکتر کردم جوریکه چشمهام چسبید به چشاش.
توی تاریکی قعر چاه دو تا شعلۀ آتش میرقصیدند. چشامو بیشتر فشار دادم به چشاش تا بفهمم این
شعله ها چی هستن. به دقت نگاه میکردم که برای لحظه ای یه حیوون وحشتاک رو توی سیاهی
انتهای چاه دیدم. یه حیوونی که از تو چشاش شعله های آتیش زبانه میکشید و یه دهن گنده داشت و
دیوانه وار دور خودش میچرخید. دقیقا همون حیوونی بود که من خودم رو تو آینده میدیدم.
وحشت زده خودمو کشیدم عقب و در حالیکه صدام میلرزید، گفتم
"من ته این چاه چی کار میکنم؟ چرا این شکلی شدم؟"
وقتی دیدم هیچ جوابی نمیده، عصبانی شدم و داد زدم "با تو بودما. مگه کری؟"

اما او همچنان خاموش بود و رنگ صورتش تغییر میکرد. رنگش داشت یواش یواش کمرنگ میشد.
از حرفی که زدم پشیمون شدم و با لحنی دلجویانه گفتم "ببخش...منظوری نداشتم".
اما فرقی نکرد و اون داشت از پیشم میرفت. نمیخواستم اون چشمها رو از دست بدم.
مهم نبود که توی سیاهی اون چاه چی کار میکردم. مهم نبود چرا اون شکلی شده بودم.
تنها چیز مهم چشمایی بودن که روح منو تسخیر کرده بودن.
دستمو کشیدم رو صورتش و بلندتر گفتم "ببخش...نفهمیدم چی میگم..."
اما اون گوش نمیداد و داشت محو میشد. نمیتوستم یک لحظه هم تصور کنم که اون چشمها پیشم
نباشن. محکم بغلش کردم و فریاد زدم "گفتم که ببخش..."
بدنش کاملاً محو شده بود و فقط یه رنگ کمرنگی از صورتش باقی مونده بود.
بغضم گرفته بود. با التماس گفتم "نرووو... تو رو خدا نرووو..."
حالت چشمهاش طوری شده بود که عصبی ام میکرد.
وحشتزده به پنجره نگاه کردم تا نکنه یه وقتی باز شده باشه و باد اومده باشه تو اتاق.
وقتی دیدم بسته هست، دوباره رومو برگردوندم و نگاش کردم.
فقط دو تا چشم کمرنگ مونده بودن که داشتن بهم میخندیدن.
دو تا چشم که داشتن منو تا سرحد جنون میرسوندن.
قطرات اشک از چشام بیرون اومدند و بغض آلود و ناامیدانه گفتم
"این کار رو نکن با من... حالا که میخوام پیشم باشی تو داری ..."
اما اون محو شده بود...
بقیه حرفم روی لبهام ماسید. اشک روی گونه هام بخار شد و بدنم شروع کرد به سوختن.
دست و پام بی حس شدن و تنم خیس عرق شد. درونم یه چیزی داشت میسوخت در حالیکه
دست و پام یخ زده بودن. تنها چیزی که میتونستم تکون بدم، چشام بودن که ناامیدانه اطرافو
نگاه میکردن تا شاید اون پیداش بشه و منو از این وضع نجات بده.
باورم نمیشد...
منکه چیزی نگفتم. منکه کاری نکردم. منکه گفتم ببخشید. پس چرا رفت؟
چرا حالا که من میخواستم بمونه اون نمیخواست؟
چرا من تا حالا به صورتش دقت نکرده بودم؟
چرا من تا حالا اون چشمها رو درک نکرده بودم؟
چرا؟ ...
چرا؟ ...

تا صبح مثل یه مجسمه آتشین شعله ور بودم و میسوختم...
                                   
                              *         *         *

حالا خیلی وقت که از اون شب میگذره. اون موجوده بعد از چند شب دوباره پیداش شد و تا حالا
تنهام نذاشته. دیگه وجودش باعث بی خوابیم نمیشه و هر شب در آغوش هم،  آرام به خواب میریم.
حالا دیگه دیوانه وار عاشقش هستم و اگر یه شب نیاد نمیدونم  چی کارکنم. حالا دیگه اگر اون
نباشه بی خوابی میکشم و اذیت میشم. بوی بدنش جزئی از اتاقم شده و من محتاج این بو.
حالا دیگه بدون این بو نمیتونم بخوابم. بویی که بهش معتاد شدم و خو گرفتم.
بویی که هر روز پررنگ و پررنگ تر میشه و داره اتاقمو اشباع میکنه.
خیلی زمان برد تا فهمیدم این بوی چیه و چرا فقط تو اتاق من پخشه.
حالا میفهمم... تخت، کامپیوتر، گیتار، .... هیچ کدوم گناهی نداشتن.
حالا میفهمم که این وسیله ها یه مرهم بودن.
یه مرهم که راحت تر این بو رو تحمل کنم و باهاش کنار بیام.
بالاخره گذشت زمان کار خودشو کرد و من تسلیم این بو شدم.
دوستت دارم ای بو... بوی تنهایی من.


۱۳۸٩/٥/٢٤

 

شیزوفرنی (۳)

پاییز و زمستون من به این صورت میگذشتن...
شبهای زمستون یه گوشه اتاق سرد و خالی ام کز میکردم و یک پتو مینداختم روم تا بتونم سرمایی
که از پنجره میاد رو تحمل کنم. یه گوشه میشستم و با خودم حرف میزدم و برای هزارمین بار،
به اتفاقایی که برام افتاده بود فکر میکردم. به گذشته و آینده. به کارهایی که باید میکردم و نکردم.
به حرفهایی که باید میزدم و نزدم. به دستهایی که باید میدیدم و ندیدم. میشستم یه گوشه و برای
هزارمین بار افسوس میخوردم. افسوس زمان از دست رفته. افسوس قدر ندانستن خیلی چیزها و
از دست دادنشون. افسوس اینکه چرا من در لحظه ای که باید حرف میزدم و از احساسم میگفتم،
ساکت بودم و غرور احمقانه ام اجازه نداد چیزی بگم. میشستم یه گوشه و برای هزارمین بار خاطره
آخرین دیدار مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشد و من برای هزارمین بار افسوس میخوردم که
زمان برگرده تا من انتهای این فیلم رو عوض کنم و همه چی درست بشه.
افسوس های من تمومی نداشتند و هرشب و هرشب با خودم مرورشون میکردم. هرشب و هرشب
یادآوریشون میکردم که به خودم بفهمونم هیچ کس مقصر نیست و گناهکار اصلی خودمم.
نمیدونم این چه جور حسی هست که دارم. یه حسی که از یادآوری خاطرات عذاب آور لذت میبرم.
از فکرکردن به چیزهای وحشتناک و آزاردهنده خوشم میاد. مثل فکر کردن به مراسم تشییع جنازه ام.
یه جور مازوخیسم. آدم سالم هم این فکرها رو میکنه مگه؟
با این افکار مالیخولیایی به انتظار شب مینشستم تا شاید خوابیدن بتونه آرومم کنه.

موقع خواب چند تا پتو میکشیدم رو خودم و زیرشون مچاله میشدم تا خوابم ببره.
درسته سرمایی که از پنجره به اتاق هجوم میاورد، اذیتم میکرد و اکثر روزها سرما میخوردم،
اما ترجیح میدادم پنجره باز باشه تا اینکه اون بوی لعنتی اذیتم کنه.
یک شب سرد زمستون که یادم رفت بود پنجره رو باز کنم،  جامو اندختم رو زمین سرد و سفت
و به پهلو دراز کشیدم. چشمام یواش یواش سنگین میشدن که حس کردم یه چیزی آروم اومد پشتم
خوابید و دستشو انداخت دور گردنم. معلوم بود که خیلی دلش برام تنگ شده. حس میکردم  منو عاشقانه
دوست داره و حاضره برای با من بودن، همه کار کنه. از اینکه پیشش بودم خیلی خوشحال بود.
اما من نسبت به اون هیچ  احساسی نداشتم و با یه حالت عصبانی دستشو از گردنم انداختم پایین و
زیر لب  بد و بیراه گفتم. یاده پنجره افتادم و بلند شدم رفتم سمتش که بازش کنم.
دستگیره رو که تو دستم گرفتم، یه صدایی رو پشت سرم شنیدم. صدای شکستن چیزی.
یه صدایی که از عمق چاه شنیده میشد. برگشتم ببینم چی بود که یه لحظه چشمم افتاد به چشمهای
یه موجودی که سر جام دراز کشیده بود. چشماش یه حالت خاصی داشتن که نتونستم زیاد نگاهش
کنم و رومو برگردوندم تا پنجره رو باز کنم. اما نمیدونم چم شدش. همون یه لحظه کار خودشو کرد.
حالت اون چشما فکرمو مشغول کرده بود و نمیتونستم دستگیره رو بچرخونم.
دستگیره پنجره تو دستم بود و حس میکردم دو تا چشم دارن التماسم میکنن که این کارو نکنم.
دو تا چشم که به من خیره بودن و عاجزانه درخواستم میکردن.

از فکر باز کردن پنجره منصرف شدم و اومدم بالای سرش وایسادم و محو نگاهش شدم.
موجوده همونطور دراز کش زل زده بود بهم و هیچ حرکتی نمیکرد. ظاهرا منتظر بود که
ببینه من چی کار میکنم. اون چشمهای مظلوم منو شیفته خودش کرده بود و مثل آهنربا به سمتش
کشیده میشدم. نگاهم به نگاهش قفل شده بود و ضربان قلبم بیداد میکرد.
مظلومیت توی چشاش داشت دیوونم میکرد و باعث میشد که دلم براش بسوزه.
با چشای درشت و قشنگش یه جوری نگاه میکرد که بدنم آتیش میگرفت.
یه جور التماس و نگرانی و اضطراب توشون موج میزد.
انگار داشت التماس میکرد که دیگه این کارها کافیه. دیگه اذیتش نکنم و بزارم پیشم بمونه.
یه حس عجیبی پیدا کرده بودم. شرمنده شده بودم که چرا با این موجوده نازنین اینقدر بد رفتار
میکردم. اون بیچاره هم مثل من تنها بود و شبها میومد پیش من که از تنهایی در بیاد.
اون چشما... اون چشما جادوم کرده بود.

رفتم نشستم کنارش و خیره شدم به صورتش. صورتی که به غیر از دو چشم هیچی نداشت.
آروم به صورتش دست میکشیدم و حس میکردم یه چیزی داره قلبمُ چنگ میزنه. حس میکردم
یه چیزی میخواد سینه ام رو بشکافه و از توش بیاد بیرون. یه سوزش عجیبی تو بدنم رخنه کرده
بود و داشت کنترل همه اجزای بدنم را بدست میگرفت.
وای خدا... چرا من اینجوری شدم؟
چرا نمیتونم نگاهمُ  ازش بردارم؟ انگار که یه گمشده ای را پس از سالها پیدا کردم و حالا
میخوام به اندازه تمام سالهای نبودنش، فقط نگاهش کنم.
موجوده هیچ حرکتی نمیکرد. شاید باورش نمیشد. باورش نمیشد که من همون آدمی باشم که از
دستش فرار میکردم و حالا دارم صورتشو نوازش میکنم.
باورش نمیشد و سعی میکرد که چیزی رو ازم پنهون کنه.
قشنگ میتونستم بفهمم که اون چیه. حالت نگاهش جوری بود که میشد فهمید یه بغض سنگین
پشتش خونه کرده. من این حالت رو خوب میشناختم. بارها و بارها تجربه اش کرده بودم.
معلوم بود که به سختی داره خودشو کنترل میکنه و هر لحظه امکان داره بغضش بشکنه.
چرا اینقدر من بیرحم بودم. چه جوری تونسته بودم این چشما رو از خودم برنجونم.
برای اینکه آرومش کنم گفتم "نگران نباش... میتونی پیش من بمونی...
دیگه نمیزارم این چشمهای قشنگت، غمگین و مضطرب بشن."
بغضش ترکید... اما هیچ اشکی بیرون نمیومد.
دقت که کردم دیدم دونه های اشک از سطح چشمهاش می افتادن به قعر چاه. یه چاه عمیق و
تاریک که پشت چشمهاش بود. دلم داشت کباب میشد. این بیچاره حتی از گریه کردن هم محرومه و
هیچ کس متوجه اشک ریختنش نمیشه. آروم کنارش دراز کشیدم و دستمو اندختم دور گردنش.
اولین بار بود که من بغلش میکردم. دیگه مهم نبود که شبها نتونم بخوابم. دیگه مهم نبود که
به خاطره وجودش، اذیت شم. تنها چیزی که برام مهم بود، چشماش بودن و دیگه نمیخواستم
غمگین ببینمشون. همونطور که بغلش کرده بودم، آروم گفتم "منو ببخش..."
چشای سیاه و درشتش خیره شدن بهم و یه آرامش خاصی توشون پیدا شد.
گیرایی اونها صد برابر بیشتر شدن و من حس میکردم دارم غرق میشم.
دارم توی اون چشای مظلوم و مرموز غرق میشم و هیچ جور نمیتونم بیام بیرون.
توی اعماق بی انتهای چشماش غوطه ور بودم و دست و پا میزدم...


۱۳۸٩/٤/۳۱

 

شیزوفرنی (٢)

خیلی وقت بود که شبها نمیتونستم راحت بخوابم. بازم یه چیزی تو اتاقم بود که آزارم میداد و
نمیذاشت من آرامش داشته باشم. تخت و کامپیوتر از پیشم رفته بودن.
این دو مهمترین وسایل اتاقم بودن و دیگه نمیدونستم دلیل این اتفاقها از چی میتونه باشه.
یه شب همینطور که روی زمین دراز کشیده بودم و اون موجوده داشت تو گوشم  آهنگ میخوند،
حواسم متوجه گیتاری شد که روی دیوار آویزون کرده بودم.
وقتی بهش نگاه میکردم یک دفعه یه فعل و انفعالاتی توی مغزم رخ داد و
با خودم گفتم نکنه یه ربطی بین اینها وجود داره؟!
نکنه گیتارم مقصر اصلی هست و دلیل وجوده این جونور هم همین باشه. 
بلند شدم و گیتارمُ برداشتم و برندازش کردم.
خاک روش نشان میداد که بدجوری مورد بی مهری قرار گرفته.
از اول هم خریدنش یه اشتباه بود. من برای آرامشم خریده بودمش اما برعکس
بلای جونم شده بود. هر وقت که باهاش کار میکردم احساس بدی توی رگهام، جریان
پیدا میکرد و پشیمون میشدم از نواختنش. هیچ آهنگی منو آروم نمیکرد و با صدای اون
بیشتر عصبی میشدم. برای همین دیگه باهاش کاری نداشتم و آهنگی نمیزدم.

کلا گیتاری که بخواد آدمو اذیت کنه، نباید زدش، باید زدش!
این زدن با اون زدن فرق میکنه. زدن به معنی زدن منظورمه...
چه جوری بگم؟...زدنه زدنی!...
(تو رو خدا بفهم)

اونم باید میرفت. اونم جز غم نواختن چیزی بلد نبود.
جز یادآوری خاطراتی که همش به گریه ختم میشد، کار دیگه ای نمیکرد.
دوست داشتم از دستۀ گیتار میگرفتم و مثل این فیلمها، البته مثل این کنسرتهای راک و متال،
اونو محکم میکوبیدم به دیوار. شایدم تو شیشه تلویزیون. شایدم تو سر کسی. (فکر کنم این
آخری هیجانش بیشتر باشه)
اُه، گفتم تلویزیون... دوست دارم برای یکبار هم که شده،
تلویزیون رو از تو شیشه پنجره پرت کنم تو کوچه. این یکی از رویاهای منه.
کاش میتونستم همه چی رو بزنم خرد و خاکشیر کنم...

دیگه گیتارم دوست نداشتم، برای همین جمعش کردم و گذاشتمش تو پارکینگ و
به اولین نفری که لوازم دست دوم میخرید، دادمش. مجانی! ... ای بابا ببخشید اون تختم بود.
گیتارم دادم به کسی و راست راستی هم مجانی دادم.
(وقتی آن شخص داشت میبردتش، یه ندایی از درونم میگفت گیتارو با خودت نبر!)
گیتار هم رفت و اتاقم لخت لخت شد.

تو اتاقم دیگه چیزی نمونده بود که من باهاش سرگرم بشم و از تنهایی در بیام.
مونس شبهای تنهایی من رفته بودن.
ولی چاره ای نبود. اینجوری وضعم خیلی بهتر بود و آروم میگرفتم میخوابیدم.
یه خواب راحت و عمیق...
یه چیزی حدوده 2-3 سال گذشت و من از خوابیدنم لذت میبردم.
دیگه چیزی باعث آزارم نمیشد و از اون هیولاهه هم خبری نبود.
خوابیدن بدون زجر و عذاب نعمتی بود که من توی این چند سال تجربه کردم و لذت بردم.
اما افسوس...
افسوس که این خوشی ادامه نداشت و یه شب همچی عوض شد.
افسوس که طلسمی برای شکستن نفرین این اتاق وجود نداشت و
منم مجبور بودم که مثل یه برده در اختیار این اتاق افسون شده باشم.

حسابی گیج و منگ شده بودم. باورم نمیشد که روزهای خوشم به سر اومده و
باز سر و کله اون هیولاهه پیدا شده. منکه همچی رو دادم رفت.
دیگه چیزی نمونده تا بخواد منو آزار بده و احساسهای ناشناخته ام رو ناخونک بزنه.
دیگه از تخت شهوت انگیزم که خبری نیست. دیگه پای کامپیوتر نمیشینم که خیلی
چیزا رو ببینم و بفهمم.  دیگه گیتار هم نمیزنم که منو یاده خیلی چیزا بندازه.
همه اینها  رو از دست دادم اما دوباره برگشتم سر جای اول.
تنها چیزایی که برام موند بودن یه دراور  (بچه بودم میگفتم دلاول)
یه میز کامپیوتر خالی و یه جالباسی بود. این طفلکی ها بی آزار بودن و نمیتونستم که
بهشون زیاد گیر بدم.  مخصوصا دراورم (بچه بودم میگفتم دلاول
(چقدر این جمله آشناس! (چه پرانتز تو پرانتزی شد)))
(نفهمیدم جمله ام چی شد اصلا) (یکی به من بگه چه خبره اینجا؟
( یکی دیگه هم پرانتزها رو بشمره ببینه اشتباه نکردم!))
(عجب شیر تو شیریه (حالت با ادبیش!))
وای خدا...میگفتم!... مخصوصا دراورم که به من خیلی لطف داشت و از همه مهربانتر بود.
بیچاره کلی هم خرت و پرت و آتاشغال تو خودش جا داده بود. کلی هم چیزای سِرّی توش بود و
نمیشد اینو بدم به اولین نفری که لوازم دست دوم میخرید، مجانی!
اما دوست داشتم اینم از توی شیشه پنجره پرت کنم تو کوچه...

با این حساب دیگه نمیدونستم چی کار کنم. با این وضع میسوختم و میساختم.
شبها، من و دراور (بچه بودم میگفتم دلاول (اینو قبلا نگفته بودم؟)) و میز کامپیوتر و
جالباسی، خیره میشدیم به همدیگه و برای هم درد دل میکردیم. اون هیولاهه هم هر شب
بهمون سر میزد و بعضی وقتا حتی اونم درد دل میکرد. (اون مارمولکه بی صاحاب هم
میومد بعضی شبها!)

دیگه از خواب خبری نبود و این شده بود کار هر شب ما.
یه شب که مشغول درد دل بودیم، من حس کردم که یه بویی تو اتاق پیچیده.
یه بوی مخصوص که تاحالا بهش توجه نکرده بودم. بویی که چندین سال میشد تو
اتاقم پرسه میزد اما من اهمیتی نمیدادم. نمیدونم یه دفعه چم شد که حالم از این بو
بهم خورد و رفتم پنجره رو باز کردم. باد که تو اتاق زد و اون بو رو فراری داد،
آرامش عجیبی پیدا کردم و میخواستم پرواز کنم. آرامشی که مدتها
از دست داده بودم و احساس کردم که میتونم سالها بخوابم.
 فردای اون شب هم پنجره رو باز گذاشتم و دوباره همون آرامش اومد سراغم و من راحت خوابیدم.
باور نکردنی بود.  این بو باعث و بانی همه این چیزا بود و اون تخت و اون کامپیوتر و
اون گیتار تقصیری نداشتن. منه احمق فکر میکردم که این وسایل یه ایرادی دارن و
به این بو توجهی نمیکردم.  اما این بوی چی بود؟ از کجا میومد؟ چرا فقط تو اتاق من پخش بود؟
چرا تا به حال، هیچ جای دیگه من این بو رو استشمام  نکرده بودم و فقط تو اتاق من تولید میشد؟
بوی هرچی که  بود، آزار دهنده بود و نمیتونستم وجودشُ تحمل کنم.  برای همین شبها پنجره رو
باز میذاشتم تا شاید اونو کمتر احساس کنم  و راحت بخوابم...


۱۳۸٩/٤/۱٠

 

شیزوفرنی (١)

خیلی وقت بود که شبها نمیتونستم راحت بخوابم. حس میکردم یه چیزی توی اتاقم هست که آزارم
میده و نمیزاره من آرامش داشته باشم. یه چیزی که باعث میشه یه جور حس خاصی پیدا کنم و
به فکر و خیال فرو برم و نتونم بخوابم. نمیفهمیدم این یه جور حسی هست اما هرچی بود اذیتم میکرد.
باید اون چیزی رو که این حس عجیب رو تولید میکرد، پیدا میکردم. دیگه نمیتونستم به این وضع
ادامه بدم و شبهامو با اون حس ناشناخته، که مثل خوره می افتاد تو جونم، صبح کنم.

شبها موقع خواب، روی تخت که دراز میکشیدم و سرمُ روی بالش میذاشتم، اون حس عجیب
میومد سراغم. درست هنگامی که روی تخت دراز میکشیدم اینجوری میشدم برای همین به تختم
مشکوک شده بودم.  با خودم میگفتم هر چی هست زیر سر خودشه و باعث و بانی همۀ اتفاقها،
این تخت زیبا و فریبنده هست. چند شب حواسمُ  جمع کردم تا مطمئن بشم که اشتباه نکردم.
دیگه مطمئن بودم که این تختم یه جور سادیسم  داره و دوست نداره که من روش بخوابم.
برام سخت بود که باور کنم عذابی که توی این همه مدت میکشیدم از تنها رفیق شبهای من باشه.
اما چاره ای نبود. برای اینکه اون احساس لعنتی شبها همخوابم نشه، مجبور بودم که تختُ
قربانی کنم.  تختی که برای من یادآواره خیلی چیزا بود و شاهده خیلی اتفاقا.
شاید میخواست با این کاراش از من حق سکوت بگیره.

شب که میشد، جایم رو مینداختم کنار تخت و رو زمین میخوابیدم.
زمین سفت و سخت، مثل تخت منو تو آغوشش نمیگرفت اما باعث هم نمیشد که من یاده چیزی
بیفتم و فکر و خیال کنم. میتونستم روی زمین حسابی غلت بخورم و نگران افتادن از جایی نباشم.
اینجوری خیلی بهتر بود. دیگه از اون هوسهای ممنوعه و احساسهای نفرین شده هم خبری نبود.

یه مدت گذشت و همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه دوباره اون حالت بهم دست داد.
دوباره شبها یه چیزی میومد زیر پتوم و کنارم میخوابید و نفسهای منو به شماره مینداخت.
دوباره اون حالت مرموز میومد سراغم و من تخت رو مقصر اصلی میدونستم و پیش خودم
فکر میکردم که باید از شر اون  به کل راحت شم.
یه فضای زیادی رو هم اشغال کرده بود و هیچ استفاده ای نداشت.
تصمیم گرفتم که از دستش برای همیشه خلاص شم، برای همین جمعش کردم و گذاشتمش
تو پارکینگ و به اولین نفری که لوازم دست دوم میخرید، دادمش. مجانی!

جاش خیلی خالی شد تو اتاقم.
حس میکردم یه دوست خوبُ از دست دادم.
اما این تنها راهم بود. باید آرامشمُ پیدا میکردم.
یه مدت هم اینجوری گذشت و من راحت میخوابیدم...
اما این وضع هم زیاد دووم نیاورد. انگار اون اتاق نفرین شده بود.
انگار منم نفرین شده بودم و محکوم بودم به همخوابگی با این موجودی که نمیدونم چی از
جونم میخواست. شبها دوباره سر و کلش پیدا میشد و به زور خودشو زیر پتوم میچپوند و
سپس دستشو دور گردنم مینداخت و تو گوشم آواز میخوند و قصه میگفت.
با این کاراش منو دیوونه میکرد.

یه شب فهمیدم که تو اتاقم یه چیزه دیگه هم هست که همه چی از گور اون بلند میشه و
تخت بیچارم تقصیری نداشت.
اون چیز کامپیوترم بود. منبع فسخ و فجور! (چی چی؟)
منبع فساد! که منو حسابی گمراه کرده بود. آره... خودشه.
چرا زودتر به فکرم نرسیده بود؟ هر شب که باهاش کار میکردم، دیگه نمیتونستم راحت بخوابم و
اون موجوده سر و کله اش پیدا میشد. یاد کارتون کارخونۀ هیولاها افتادم. تو کارتونه نشون میداد که
شبها از توی کمد اتاق خواب بچه ها، یه هیولا میومد بیرون و بچه ها رو میترسوند.
مطمئن شده بودم که این هیولای من هم از توی کامپیوتر میاد بیرون.
به هر حال باید از شر اونم راحت میشدم. میدونستم تا اون هست شب و روز ندارم.
زندگیم رو مختل کرده بود اصلا این وسیلۀ نیم وجبی.
بیچاره کامپیوترم...
انگار اون هم خودش فهمیده بود که دیگه جاش تو اتاقم زیادیه و نوک پیکان خشمم متوجهش هست.
اینقدر باهاش کار نکردم، اینقدر کار نکردم، که از دلتنگی لمس انگشتان دستم ترکید.
اصلا نفهمیدم که چطور شد.
کامپیوتری که شش ماه روشن نشده بود، چه جوری سوخت؟
نه به اونکه یک هفته یه ضرب روشن بود و هیچیش نمیشد، نه به اینکه اصلا کاریش هم
نداشتم اما خودش برای خودش سوخت. وسیلۀ نیم وجبی احمق. احمق و منحرف!
اما بهتر... حداقل شبها راحت میخوابم.

کامپیوتر هم دیگه به دردم نمیخورد برای همین جمعش کردم و گذاشتمش تو پارکینگ و
به اولین نفری که لوازم دست دوم میخرید، دادمش. مجانی! ... نه ببخشید اون تختم بود.
اینو گذاشتم توی انباری تا حسابی خاک بخوره و حالش جا بیاد.
اما همچنان فکرم مشغول شده بود که این چه جوری سوخته؟
یه سری نظریه در این باره میومد تو ذهنم اما هر کدوم یه جاش ایراد داشت.
یکی از نظریه ها که بیشتر از بقیه به واقعیت نزدیک بود و ایرادی نداشت، این بود که
اون هیولایی که از تو کامپیوترم میومد بیرون، حتماً از برق 220 ولت تغذیه میکرده و
یه مدت که کامپیوتر رو روشن نکردم، اونم به علت سوء تغذیه، از گشنگی مرده و چون
لاشه اش از مواد سمی و اسیدی بود، زده قطعات داخل کیس (case) رو ذوب کرده و سوزونده.
(وای خدا چی دارم میگم؟)

ماهها میگذشت و من مثل یه کودک خردسال میخوابیدم.
باورم نمیشد که نبود کامپیوتر، میتونه بهم اینقدر آرامش بده.
اما یه شب... یه شب دوباره همه چی عوض شد و آرامش من، تبدیل شد به یه توهم.
یه شب دوباره یکی اومد زیر پتوم و خودشو چسبوند بهم و منو تو آغوشش فشار داد.
بوی بدنش همون بوی همیشگی بود و صداش همون صدای آشنا.
دوباره همون احساسهای عجیب اومدن سراغم.
احساسهایی که نمیدونستم چی هستن و باید چه جوری باهاشون مقابله کنم.
فقط میدونستم که همین احساسها نمیزارن که من شبها راحت بخوابم.
این احساسها باعث رنجشم میشدن و باید ازشون دوری میکردم...

وقتی دوباره سرو کله اون هیولاهه پیدا شد، با خودم گفتم این چه جوری زنده شده؟
مگه از سوء تغذیه توی کیس ام نمرده بود؟ نکنه یکی نصف شبها میرفته بهش غذا میداده؟!
دوباره یه سری نظریه میومد تو ذهنم که این موجوده چه جوری زنده شده.
یه نظریه این بود که این موجوده نسبت به خاک حساس هستش و چون تو انباری، خاک از
توی کیس ام رفته داخل و روی بدن این موجوده نشسته، اون دوباره تونسته اجزای بدنشُ
ترمیم کنه و مثل فیلم Terminator 2، همه عضوهاش به هم جوش خوردن و دوباره زنده شده.
البته همانطور که گفتم نظریه در این باره زیاد میدادم اما
این یه دونه بیشتر از بقیه به واقعیت نزدیک بود.
(حالا فکرشو کنید بقیه چی بودن)
...
...
...
(ببخشید خندم گرفته نمیتونم تایپ کنم!)
...
...
...
(قضیه اون جوک هستش که یه چیزی گفتم، خودمم نشنیده بودم و دارم میخندم...)
...
...
...
(...!? Terminator 2)
...
...
...

 

دوباره شبهای من با غوطه ور شدن در آغوش این هیولا صبح میشد.
دوباره منو یاده همه چی مینداخت و باعث میشد که ساعت ها فکر و خیال کنم.
منو میبرد تو گذشته ها و خاطرات خوبی رو برام تداعی میکرد و هنگامی که در اوج لذت بودم،
یک دفعه همه چی سیاه و تاریک میشد و میبردتم به آینده. آینده ای فوق العاده ترسناک و مبهم.
توی آینده خودمو میدیدم که تبدیل شدم به یه حیوون عجیب . حیوونی که شبیهه آدمها بود و
مثل آدمها، دست و پا داشت اما حالت حرکاتش با آدمها فرق میکرد و جور خاصی راه میرفت.
دست و پاش خیلی نازک و کشیده و زشت بودن. جنسیتش هم معلوم نبود چیه و قیافه ای وحشتانک و
چندش آور داشت. بدنش از خاکستر و مواده مذاب تشکیل شده بود و روی سرش هیج مویی نداشت.
از توی چشمهاش شعله های آتیش بیرون میزد و یه دهن گنده داشت که صدای بلند و گوشخراشی رو
تولید میکرد. وقتی راه میرفت خاکسترهای بدنش روی زمین میریخت و به سرعت جاشون دوباره
پر میشد. انگار توی سینش یه کوه آتشفشان داره که این مواد رو تولید میکنه.
همه با دیدن این حیوون جیغ میکشیدن و فرار میکردن. با اینکه کاری با کار کسی نداشت و
بی آزار بود، اما همه با دیدنش وحشت میکردن و از دستش میگریختند.
هر جا که میرفت از خودش یه رد پایی به جا میگذاشت و راحت میشد فهمید که کجاها رفته.
همینطور که اون حیوون تو شهر پرسه میزد،  دوباره همه چی سیاه و تیره میشد و
برمیگشتم به اتاقم که روی زمین تو آغوش این موجوده اسیر بودم .
بدنم خیس عرق میشد و به سختی نفس میکشیدم.
اجزای بدنم خشک میشدن و قادر نبودم که تکونشون بدم.
رنگم به سفیدی دیوارهای اتاقم میشد و مثل یه مجسمه توی جام میخکوب میشدم. عرقهای بدنم
تمومی نداشت و حس میکردم که منشعشون یه چیزی داخل سینه ام هست که داره میسوزه.
این اتفاقها هر شب و هر شب می افتاد و من مثل یه گوی آتشین تا صبح میسوختم و خاکستر میشدم...


۱۳۸٩/۳/۱۱

 


یکی از درسهای دانشگاه که من به شدت بهش علاقه داشتم، جوری که آرزو میکردم هر ترم این
درس رو بگذرونم، درس شیرین تنظیم خانواده بود!
این درس یکی از کابوسهای دوران تحصیل من بود و همش از دستش فرار میکردم و نمیخواستم که
پاسش کنم. اما هر کاری کردم که یه جوری از دستش خلاص نشم، فاییده ای نداشت و بالاخره
مجبور شدم  ترم آخر این درس رو بردارم.
اولین جلسه ای که رفتم سر کلاس رو هیچ وقت یادم نمیره.
قبل از شروع کلاس همه مسخره بازی در میاوردن و میگفتن و میخندیدن.
من هم تک و تنها یه گوشه نشسته بودم،  چون کسی رو نمیشناختم و همه دوستام ترم اول، دوم این
درسُ پاس کرده بودن و مثل من نذاشته بودن ترم آخر. وقتی استاد اومد و شروع به حرف زدن کرد،
هرکی یه متلکی چیزی میگفت و همه میزدن زیرخنده.
صحبتهای استاد به نظرم یه جوری بود. یه حالت مسخره .  مسخره و  بی معنی.
حس میکردم که یه آدم فضایی هستم و از توی سفینم که وسط حیاط دانشگاه پارکش کردم،
اومدم بیرون و نشستم سر کلاس و دارم به صحبتهای موجودات زمینی که برام
قابل فهم نیست، گوش میدم...

کلاس که تموم شد، رفتم پیش استاد عزیز و گفتم "ببین استاد جان بنده!... من ترم آخرم هست و
درگیر پروژه ام و اصلاً وقت ندارم  و خیلی گرفتارم و سرم واقعا شلوغه و کلی بدبختی هم
دارم تازه و مشکلاتم بیشماره و  هیچ جوری نمیتونم بیام سر کلاس و...
آهان! اگر بیام پای مرگ و زندگی میاد وسط و ..."
خلاصه اینقدر چرت و پرت گفتم که فکر کنم سرش درد گرفت و راضی شد من این
درس رو سر کلاس نیام و خودم تو خونه بخونم و آخر ترم بیام امتحان بدم.
خیلی حال داد اون روز. احساس سبکی میکردم و با خودم میگفتم خوب دیوونه برو پیش بقیه
استادها و همین چرندیات رو برای اونا هم بگو، شاید برای بقیه درسها هم مجبور
نباشی بیایی دانشگاه. (آخر بی جنبه بازی)
از اینکه قبول کرده بود که نیام خیلی خوشحال بودم و همونطور که با خودم حرف میزدم و
شاد و خندون بودم، رفتم سوار سفینم شدم و بلندش کردم و رفتم سمت کرۀ خودم!
بعد از یه مدت امتحانها شروع شد و من دوباره با سفینم نشستم وسط دانشگاه و همونطور
شاد و خندون اومدم بیرون و شروع کردم به قدم زدن. یک ساعتی زود اومده بودم و وقت
داشتم برای چرخیدن. از اینکه از شر کلاسهای تنظیم خانواده راحت شده بودم و
الان موقع امتحانش بود، بینهات خوشحال بودم.
دانشجوها رو میدیدم که کتابهای این درس تو دستشونه و دارن میخونن.
با خودم میگفتم "عجب آدمای تنبلی، آخه اون چند صفحه کتاب هم اینقدر خوندن داره."
همینطور که راه میرفتم حس میکردم یه اتفاقهایی داره دور و برم مییفته اما اهمیتی
نمیدادم و برام هم مهم نبود. دانشجوها خیلی به درس علاقه نشون میدادن و
سخت مشغول خوندن بودن. یه کتابی هم تو دستشون بود که برام ناآشنا بود و نمیدونستم چیه.
یه چیز عجیبی این وسط بود که من ازش خبر نداشتم اما سعی هم نمیکردم که بفهمم چیه...

یک ساعت هم گذشت و رفتم نشستم سر کلاس و آماده برای امتحان.  بقیه بچه ها هم نشسته بودن و
همچنان داشتن درس میخوندن. (خدا این بچه های درسخونُ از ما نگیره)
منم همچنان تو عالمه خودم بودم و هر از گاهی چشمم می افتاد به کتابی که نمیدونستم چیه و
بچه ها میخوندنش. از روی کنجکاوی به پسر بغل دستم گفتم جریان این
کتابه چیه که همه دارن اینو میخونن. (وای خدا چقدر من گیج بودم)
پسره که انگار یه آدم فضایی واقعی دیده باشه، همینطور زل زد بهم.
بیچاره فکر کرده بود دارم دستش میندازم. منم که تعجبش رو دیدم، بهش گفتم
"آخه کتابی که من خوندم خیلی نازک تر بود و ..." که پرید وسط حرفم و گفت "یعنی شما نمیدونید؟!"
منم که هنوز تو عالمه خودم بودم و اصلاً نمیفهمیدیم چی به چیه با خونسردی گفتم
"نه... چی رو باید بدونم؟"
پسره هم توضیح داد که از اون کتاب نازک که من خونده بودمش فقط قراره 8 نمره بیاد و
از این یکی کتاب که اکثراً میخونن 12 نمره.
وقتی آخرین کلمه از دهنش اومد بیرون، همینجوری خشکم زد.
نمیدونم چقدر در حالت خشکیده بودم که بعدش انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن رو سرم،
از جام پریدم و مثل Mr.Bean که هل شدش وقتی فهمید اون برگۀ سوالی که دستشه و
هیچیشُ بلد نیست، اشتباهی برداشته و برگۀ اصلی توی پاکت هست،
منم دقیقا اون شکلی (شایدم بدتر) هل شدم و کتاب پسره رو از روی صندلیش برداشتم و
شروع کردم تند تند ورق زدن، در حالیکه دستم میلرزید و زیر لب فحش میدادم.
پسره هم  هاج و واج نگام میکرد و هیچی نمیگفت.
کاش یه چیزی اختراع بشه که همینجوری با ورق زدن، آدم همه چی رو یاد بگیره و
دیگه نیازی به خوندن نباشه.
کلی از کتاب رو مثل این کتاب ندیده ها فقط ورق زدم.  بعدش هم کتابُ گذاشتم رو صندلیش و
نشستم سر جام  و شروع کردم به خندیدن. (دیوونه بودما!)

من هیمشه اینجور مواقع خندم میگیره! خیلی احمقانه هست، میدونم.
یعنی وقتی یه موضوعی پیش میاد و میفهمم که دارم یواش یواش بدبخت میشم و کاری هم
نمیتونم بکنم، خندم میگیره.
بعد از چند دقیقه مراقب های امتحان اومدن و برگه ها رو پخش کردن. توی برگه 20 تا
سؤال 1 نمره ای بود. من فقط تونستم به 5 یا 6 تا از سوالها جواب بدم و بقیه سوالها برام
گنگ و نامفهوم بودند. بقیه بچه ها را میدیدم که سرشون تو برگه بود و داشتن تند تند مینوشتن.
از امدادهای غیبی هم خبری نبود و من نمیدونستم با یه برگه از سوالهای عجیب غریب چه باید کرد.
از این وضع خندم گرفته بود. باورم نمیشد که شوخی شوخی دارم این درس رو می افتم و باید
دوباره برش دارم. اونم درسی که ازش بیزار بودم و میخواستم سر به تنش نباشه!
به پسر بغل دستم نگاه میکردم تا شاید اون به دادم برسه اما با وجود مراقبها، اصلا
نمیشد هیچ کاری کرد. ناامید و درمونده سوالها را نگاه میکردم و از حرص، میخندیدم!
با خودم میگفتم "آخه پسر... چقدر تو احمقی... یک ساعته که اومدی و داری میبینی که همه یه کتابه
دیگه هم تو دستشون هست و میخونن، اونوقت تو اصلاً به خودت زحمت ندادی که بپرسی جریان چیه
و این کتاب رو برای چی میخونن. واقعاً که موجوده جالبی هستی. یه جلبک تک سلولی..."

امتحان که تموم شد با یه قیافۀ دمغ و داغون،
رفتم پیش استاد عزیز و گفتم "ببین استاد جان بنده!... من ترم آخرم هست و
درگیر پروژه ام ... منو که یادتون هست؟ همون آدم بدبخته، همونیکه مشکلاتش بیشماره..."
خلاصه جریان رو براش توضیح دادم و گفتم "جون مادرت یه 10 به ما بده،
قال قضیه کنده شه و ما فارغ التحصیل شیم، بریم پی کارو زندگیمون..."
اینبار هم استاد حرفم رو قبول کرد و راضی شد که نمرۀ قبولی رو بده.
البته یه جورایی هم حق داشتم چون من از همه جا بی خبر بودم و واقعاً نمیدونستم که
اون کتاب کوفتی دومی چه کوفتی بود.

از اینکه استاد قبول کرده بود که نمرمُ بده، خیلی خوشحال بودم و همونطور که با خودم حرف میزدم و
شاد و خندون بودم، رفتم سوار سفینم شدم و بلندش کردم و رفتم سمت کرۀ خودم!

(این مارمولکه که هنوز اینجاس و داره برای خودش راست راست میچرخه)

اما خداییش خیلی ضایع بود آدم به خاطر یه درس، اونم درس تنظیم خانواده،
مجبور شه بره دانشگاه. مردم چی میگن؟!؟


۱۳۸۸/۱٢/٢٥

 


چقدر اینجا برام آشناست.
چقدر در و دیوارهاش برام آشناست.
چقدر رنگش،  مبلمانش، آینه و شمعدونش، دکوراسیونش، همه و همه برام آشناست.
چقدر...
یه جایی اینها رو دیدم قبلاً.
یه جایی با اینها حرف زدم قبلاً.
یه جایی...
یعنی اینها همه مال منه؟
یعنی من صاحب اصلیشون هستم؟
یعنی خودم با دستهای خودم اینجا رو ساختم و رنگ زدم؟
یعنی من...
آره...
اینجا جایی بود که من مینوشتم.
اما فقط نوشتن نبود. جایی بود که میتونستم آزادانه نفس بکشم.
جایی بود که احساس تنهایی نمیکردم.
جایی بود که شبها مثل دیوونه ها از خواب میپریدم و به سمتش میدویدم تا از طریق اون به بقیه دوستام
سر بزنم و حال احوالی بکنم.
جایی بود که غذا میخوردم، میخوابیدم، میخندیدم، موهام رو شونه میزدم، عاشق میشدم، گریه میکردم...
آره... اینجا جایی بود که من زندگی میکردم.

اما چرا اینجوری شده؟
چرا کنج دیوارهاش تار عنکبوت زده؟
چرا سقفش ترک برداشته؟
چرا رنگ و روش رفته و شیشه هاش شکسته؟
یادم نمیاد دقیقاً چه اتفاقی افتاد.
یادم نمیاد چی باعث شد اینجا رو ترک کنم.
یادم نمیاد... واقعاً یادم نمیاد که چرا دیگه نخواستم اینجا زندگی کنم.
اما هرچی بود چیز خوبی نبود.
هرچی بود گذشته و دیگه مهم نیست.
حالا من اینجام دوباره. بعد از این همه سال، بعد از این همه وقت...

 چه بویی هم گرفته اینجا. چقدر خاک نشسته رو همه چی.
همه چی بهم ریخته و هیچی سر جاش نیست. زلزله مگه اومده؟
با این وضعی که اینجا داره بعید میدونم عید بتونم بیام اینجا و مقیم بشم.
فکر میکردم کار خاصی نداشته باشه اما همین خونه تکونیش یه 2-3 ماهی زمان میبره.
شاید برای تعطیلات تابستون بتونم ردیفش کنم و چند روزی رو مسافرت کنم این طرفها.
آره... برم همون بعد از عید بیام یه فکری به حالش بکنم.

اُه اُه اُه مارمولک!  این چی میگه دیگه اینجا؟ کجا غیبش زد یهو.
چه فرز بود. فکر کنم رفتش زیر اون موکتِ که لبه اش بلند شده. شایدم رفت زیر مبل.
ولش کن. بزار زندگیشو کنه بنده خدا.
(البته چون میترسم و کاری نمیتونم بکنم میگم ولش کن ها !)
نگاه کن تو رو خدا. ماهیهای آکواریومم چرا مردن همشون؟
نکنه کار این مارمولکه هستش.
نه بابا خب آبشون کثیف شده و مردن دیگه.
شاید هم از گشنگی مردن. آره این احتمالش بیشتره.
الکی الکی داشتم مینداختم تقصیره مارمولکه بیچاره.
چه بو گندی هم گرفته آبشون. چقدر هم جک و جونور تو آبشون هست. اینها چه موجوداتی هستن دیگه!
وای خدا کنه که یه چیزی کار کنه اینجا که اگر کار نکنه بیچاره میشم...
آخیش، خدا رو شکر به خیر گذشت.
گلاب به روتون دستشوییش کار میکرد و راحت شدم.
این یه مقوله از همه چی مهمتره، حتی از نون شب.
حرف نون زدم گشنم شد! آخه خیلی وقته که توی راهم و هیچی نخوردم. چیزی هم که برای خوردن پیدا نمیشه اینجا.
این دور و برا هم که کسی نیست برم یه تخم مرغی، گوجه ای، چیزی قرض کنم یه املت بزنم.
مار و عقرب خورم نیستیم بریم این مارمولک رو بگیریم، سرخ کنیم، بخوریم.
آهان، یخچال راستی! شاید توش یه چیزایی پیدا بشه.
این چه وضعشه دیگه. یخچالمم مثل همیشه خالیه خالیه.
نخیر، اینجا از خوردنی خبری نیست که نیست.
اون چیه دیگه اون گوشه افتاده. چقدر شبیهه دفتر خاطراتمه. آره خودشه.
اون چیه که داره روش وول میخوره. ای مارمولکه لعنتی. چخه! کدوم گوری رفت؟
ولش کن بابا بزار زندگیشو کنه! (دلیلش رو که میدونید چیه)
من از بچگی عاشق حیوونها بودم. مخصوصاً گربه و به طرز  فجیعی طرفدار حقوق
حیوونها هستم (اینها رو برای چی گفتم؟! آهان راستی دفتر خاطراتم چی شد؟)
باورم نمیشه. تمام صفحاتش کامله کامله و سالمه سالمه. خیلی خوبه که بعد
از این همه سال همچنان سالم مونده و حتی اون مارمولکه نتونسته که بجوتش!
(مارمولک هم میجود چیزیُ یا فقط موش بود؟)
آقا این مارمولکه رفته رو اعصابم. احساس بدی دارم همش. حس میکنم یه غریبه تو خونس!

خب یواش یواش باید برم. هوا داره تاریک میشه. وسیله روشنائی هم که ندارم. گشنمم که هست.
هیچ کس هم نیست این اطراف تا برم پیشش! ماشین پاشین هم ندارم باید پیاده برگردم تا بیشتر شب نشده! چهار شنبه سوری هم که هست ! دیگه اگه شب بشه واااا وووی لا
از همه اینا نتیجه میگیریم که باید برم.
(وقتی من رفتم یکی تو رو خدا بیاد این مارمولک رو بگیره. دلیل اصلی که دارم میرم  همینه اصلاً.
این مدت همش تو توهم بودم که یه چیزی داره از پاهام میاد بالا!)

 

 


یادش بخیر. چند سال گذشته؟


۱۳۸٤/۸/٢٦

 


                                                We are just a moment in time,
                                                A blink of an eye,
                                                A dream for the blind,
                                                Visions from a dying brain,
                                                I hope you don't understand

 


۱۳۸٤/٧/٢٩

 

سوغات شمال (۸)

من هنوز توي شوک بودم و ميخواستم تصميم بگيرم که چی کار بايد کنم که ديدم احمد با
قيافه ای که خشم ازش ميباره به طرفم مياد. به ميز که رسيد چند تا دستمال کاغذی برداشت و
روي زخمش گذاشت و با لحن ترسناکی داد زد "بعد از این نوبت تو هست."
در حاليکه عقب عقب ميرفتم، با بفض گفتم "تو رو خدا احمد، کافيه ديگه" اما اون مثل يک شير زخمی
وحشي تر و درنده تر شده بود و صداي نعره هاش نميذاشت چيز ديگه ای بشنوه و به تنها چيزی که فکر
ميکرد حمله بود. کارش که تموم شد بدون معطلی به طرفم اومد. نزديکم که رسيد چاقو رو بی اختیار
آوردم بالا و گفتم "خواهش ميکنم ..." که بقيه جمله ام توي فرياد دلخراشش پر پر شد.
احمد ديوونه تر از قبل شده بود و همش فرياد ميزد و فحش ميداد. همینطور که عقب عقب ميرفتم
چاقو رو تکون دادم و با بغضی که به سختی تحملش ميکردم گفتم "مجبورم نکن" اما اون
گوشهاش سنگين شده بود و اخطار و التماسهاي منو نميشنيد. به همین صورت که عقب عقب ميرفتم
دور مبلها چرخيدم و به سمت در خروجی رفتم در حالیکه احمد هم به فاصله يک قدم همراهيم ميکرد.
سعی ميکردم به دستهاي خونی احمد که ديوانه وار تو هوا تکون ميخوردن نگاه نکنم چون با ديدنشون
از خودم بدم ميومد و بغض گير کرده در گلوم سنگين تر ميشد. تهديدهاي احمد به این مضمون که
"اگر چاقو رو به کناری نزارم اتفاق بدی برام ميفته" هر لحظه شکل جدی تری به خود ميگرفت و
خطرناک تر ميشد. فکر ميکنم گوشهاي من هم سنگين شده بود چون درست و حسابی حرفاي احمد رو
که با خشم تو سرم ميکوبيد نميشنيدم. اینقدر سریع چاقو رو تکون دادم که دستم زود خسته شد و
براي لحظه ای از سرعتش کم کردم. احمد که منتظره يه همچين فرصتی براي ريختن زهرش بود، سریع
دستشو به طرفم دراز کرد. بلافاصله چاقو رو عقب کشيدم و با التماس فرياد زدم "نکن این کارو."
به اندازۀ کافی از کاری که کرده بودم احساس گناه ميکردم. نميخواستم دوباره اون صحنه ها
تکرار بشه. دوست نداشتم دوباره مجبور بشم از چاقو استفاده کنم. تو دلم خدا خدا ميکردم
که احمد ديگه دستشو به طرفم نياره چون میدونستم که نمیتونم بیشتر از این کسی رو مجروح کنم.

انگار احمد هم شنيدش که من چی تو دلم گفتم چون با جسارت بيشتری دستشو به طرفم آورد و
خواست چاقو رو بگیره. براي لحظه ای چشمامو بستم و دستمو به طرفش بردم و منتظره شنيدن
صداي فريادش شدم. صداي برخوردی رو با مچ دستم شنيدم و سپس درد شديدی رو در آن نقطه حس
کردم. احمد مچ دستمو گرفته بود و با قدرت فشار ميداد جوری که انگار ميخواد اون رو بشکنه.
بغضی که مدتها توي گلوم خونه کرده بود به طور وحشتناکی بالا اومد و خودشو پشت چشماي خستم
مخفی کرد. پشت چشمايی که نميتونستن اتفاقاتی رو که در حال رخ دادن بود باور کنند.
چشمايی که هاله ای از اشک احاطشون کرده بود و همه چی رو به صورت مبهم ميديدن.به چشماي
احمد نگاه کردم. چشمايی فاقد روح. چشمايی که فقط تو فکر باز شدن انگشتهاي دستم بودن.
بالاخره بغضم ترکيد و با گريه گفتم "دستمو ول کن."
لبخند رضايتی رو چهرۀ احمد پيدا شد که نشون ميداد چقدر از کاری که ميکنه لذت ميبره.
به قدری دستمو محکم فشار ميداد که انگشتهاي دستم بي حس شده بودن.
با دست ديگرش چاقو رو از بين انگشتهاي نيمه بازم بيرون کشيد و دستمو به طرف خودم
پرتاب کرد. اشکهام بدون هيچ مزاحمتی روي گونه هام سرسره بازی ميکردن.
جاي انگشتهاي خونی احمد روي مچ دستم نقش بسته بود و با دیدنشون به تعداد سرسره بازها
افزوده میشد. آرزو ميکردم که ای کاش همۀ اینها يه خواب باشه و هر چه سريعتر از خواب بپرم.
صداي خنده هاي گوشخراش احمد فضای اتاق رو پر کرده بود و نشون ميداد که چقدر از
پيروزيش خوشحال هست. پيروزی در يک جنگ نابرابر.
احمد چاقو رو گرفت به سمتم و گفت "پسرۀ بینوا، دلم برات ميسوزه!" و دوباره زد زیر خنده.
ديگه نميتونستم هيچی رو درست ببينم. دوست داشتم چشمامو ببندم و وقتی بازشون
ميکنم هيچ کدوم از این چيزاي اطرافمو نبينم.

خیلی آروم به طوريکه خودمم به زور شنيدم گفتم "کافيه ..." که نذاشت بقيه حرفمو بزنم و با قدرت
تموم سرم داد زد "ای احمق، خودت شروع کردی. منکه کاری باهات نداشتم. همش تقصيره خودته ..."
به پنجره رسيده بودم و دیگه جايی براي عقب عقب رفتن وجود نداشت. پنجرۀ بزرگ و قشنگی که
وقتی دفعه اول ديدمش عاشقش شدم. خودمو چسبوندم به شيشه و به حرفاي احمد فکر کردم.
حرفايی که رود جاری شده روی گونه هامو خروشان تر ميکرد. حرفايی که باعث شد به خودم بگم
"چی تقصيره خودمه؟ چی رو من شروع کردم؟ يعنی واقعاً همش به خاطر اشتباهات خودم بود؟"

احمد چاقو رو به طرز مسخره آميزی که نشون دهندۀ اداي من بود تکون ميداد و ميخنديد.
همینطور که مسخره بازی در مياورد، اومد روبروم ایستاد و به سرعت چاقو رو گذاشت روي
گلوم و به بالا فشار داد. مجبور شدم سرمو به طرف بالا و بالاتر ببرم تا جايی که سقف خونه
تنها چيزی شد که تونستم ببينم. به سقف خيره شدم و با انگشتهام شيشه پنجره رو چنگ زدم و
با خودم گفتم "آره، همش تقصيره خودمه، خودم شروع کردم، خودم ...."
احمد صورتشُ به صورتم که از ترس خشک شده بود نزديک کرد و گفت "خُب، نظرت چيه؟"
صورتش اینقدر بهم نزديک بود که ميتونستم سرماي کلماتشُ احساس کنم.
حتی آب دهنم رو نميتونستم قورت بدم چون ميترسيدم به لبه تيز چاقو فشار بياد.
خیلی آهسته دستمو بالا آوردم و مچ دستشو گرفتم و با چشمام نظرمو گفتم.
ناگهان احمد فرياد زد "دستتو بنداز" و لبه پهن چاقو رو بيشتر به طرف بالا فشار داد.
به سرعت دستمو انداختم و و روي پنجه هاي پام بلند شدم.
دونه هاي بارون وحشت زده خودشونو به شيشه ميکوبيدن اما از دست اونها هم کاری بر نميومد.
صورت احمد کاملا جاي سقف رو گرفته بود و مجبور بودم که به چشماش چشم بدوزم.
به چشمايی که معلوم نبود به دنبال چه ميگشتند. اصلا نمیشد فهمید که میخواد چی کار کنه.
کاملا مشخص بود که خود احمد هم نميدونه ميخواد چی کار کنه!

پنجه هاي پام خیلی زود خسته شدن و گردنم درد گرفت. ديگه نميتونستم توی اون وضعیت بمونم.
بالاخره احمد هم تصميمشو گرفت که چی کار کنه و چاقو رو از زير گلوم برداشت و اطراف صورتم
حرکت داد. از فرصت استفاده کردم و آب دهنمو به سختی قورت دادم و روی کف پام فرود اومدم.
چاقو رو ميديدم که روی اجزاي صورتم تکون ميخوره و صورت احمد که با چه ولعی به ترس من نگاه میکنه.
هر بار که چاقو رو به طرف چشمام مياورد، اونها رو ميبستم و مزاحم بازی اشکام میشدم.
نميدونم چه مدت این کارو کرد و چه مدت من فقط نظاره گر بودم.
صورت احمد کمی آروم شده بود و دیگه از اون نفس کشیدن های پر سر و صداش خبری نبود.
به خودم کمی جرات دادم و با گریه گفتم "تو رو خدا بزار من ..." که احمد لبه پهن چاقو رو به
نشانه سکوت گذاشت روي لبم و شمرده گفت "نگفتی نظرت چيه؟"
در حالیکه به پهنای چاقو بوسه زده بودم با خودم گفتم
"نظرم دربارۀ چی چیه؟ دربارۀ خط خطی شدن صورتم؟ دربارۀ اتاقم؟ یا تختم؟ یا ..."
لبهای احمد داخل گوشم شد و آهسته لرزید "هر وقت نظرتو گفتی اون وقت تموم میکنم" و
چاقو رو از بوسه های من نجات داد و دوباره روی صورتم به حرکت در آورد.
با حرکاتش داشت ديوونم ميکرد. صدای گریۀ بارون بیشتر دیوونم میکرد.
چشمامو بستمو سرمو تکیه دادم به شیشه.
ديگه از همه چی خسته شدم. ديگه مهم نبود که چه اتفاقی ميخواد بيفته.
فقط ميخواستم هر چه سريعتر همه چی تموم شه.
فقط ميخواستم هر چه سريعتر برم زير بارون و در آغوش بگیرمش.
توی افکار خودم بودم که برخوردی رو با لبام حس کردم.
چشمامو باز کردمو چشمای نیمه باز احمد رو دیدم که با کمترین فاصله ممکن روبروم قرار گرفته.
دیگه نفهمیدم چی کار میکنم. دستهامو بالا آوردم و با قدرت هلش دادم عقب و فریاد زدم "برو گمشو."
احمد کمی به عقب رفت و سپس فحشی داد و دوباره چاقو رو گرفت به طرفم و نزدیک شد.
با یک دستش گردنم رو گرفت و با دست دیگرش چاقو رو گذاشت روی صورتم.
احساس خفگی میکردم. با کمک دو دستم انگشتای قفل شده به گردنم رو آزاد کردم و سپس
ضربه ای به مچ دست دیگرش زدم.

ناگهان همه چی ایستاد.
دونه هاي بارون سر جاشون خشک شدن و بی حرکت وايسادن.
احمد با چشمایي کاملا باز و وحشت زده به صورتم خیره مونده بود.
حس ميکردم که زمان متوقف شده.
آسمون رعد و برقی زد و دونه هاي بارون رو  از پنجره فراری داد.
چاقو از دست احمد افتاد زمين و او سراسيمه به طرف آشپزخونه دويد.
يه سوزش عجيبی رو روي صورتم حس ميکردم.
احمد ديوانه وار در کابينت ها رو باز و بسته ميکرد و دنبال چيزی ميگشت.
نميفهميدم این حرکاتش چه معنی داره.
بی درنگ به سمت در رفتم و با تمومه قدرت دويدم. به در حياط که رسيدم صداي احمد رو پشت سرم
شنيدم که عاجزانه فرياد ميزد "وايسا پسر ... صبر کن ..."
وارد کوچه شدم و مثل کساني که از زندان فرار کردن شروع کردم به دويدن. صداي احمد همچنان توي
فضا پخش بود که التماس ميکرد بایستم. تا اونجا که ميتونستم سريعتر دويدم تا اینکه صداي احمد که
تعقيبم ميکرد توي گريۀ بارون گم شد.

دونه هاي بارون ديگه آواز نميخوندن و از ته دل نميخنديدن بلکه داشتن ميگريستند.
اونها صورتمو نوازش ميکردن و سعی داشتن که جلوي گريه ام رو بگيرن در حاليکه
خودشون بی وقفه گريه ميکردن. دونه هاي نازنين بارون با فداکاری اشکامو پاک
ميکردن و باعث ميشدن سوزش عجيبی که روی صورتم حس ميکردم کمتر بشه.
با کمک اونها کمی آروم شدم و سر جام وايسادم. وقتی وايسادم حس میکردم ساعتها دويدم.

يه مزۀ ناشناخته ای وارد دهنم ميشد و آزارم ميداد.
شوری اشک و طعم بارون چيز تازه ای نبود که نتونم تشخيصشون
بدم اما همراه اینها يه مزۀ ديگه ای هم بود که برام تازگی داشت.
وقتی دستمو به صورتم کشيدم و نگاش کردم، فهميدم که
اون طعم جدید مال خون جاری شده روي صورتم هست.

همون شب يه ماشين گير آوردم و برگشتم به شهر نفرت انگيزم.
تو تمومه طول مسير کوهها و درختها رو ميديدم که به من زل زدن و با انگشت به همديگه نشونم ميدن.
تو تمومه طول مسير فقط به يک چيز فکر ميکردم.
فکر ميکردم که چه توضيحی به خانواده ام بدم براي این سوغات شمال.
                                   
                              *         *         *

حالا خیلی وقته که از اون روز نفرينی ميگذره.
خیلی وقته که ميگذره اما هنوز جاي زخمش تازه هست.
جاي زخمی که روي دلم نشسته نه اون زخم کهنۀ صورتم.

حالا بعضی وقتها که به آينه نگاه ميکنم ياده اون روز ميفتم.
وقتی جای زخمی رو ميبينم که یک سانتی متر زیر چشمم قرار داره خدا رو شکر ميکنم.
شکر ميکنم که هنوز هم ميتونم دنياي زشت و کثيف اطرافمو با دو چشم ببينم.


۱۳۸٤/٥/۱٤

 

نمیدونم ـ آدما ـ دیوونه ـ خواب

ميخوام بنويسم. نميدونم از کجا و از چی ميخوام بنويسم فقط ميدونم که ميخوام بنويسم.
از اینکه چیزی نمیدونم خوشم مياد. اصلا با این کلمۀ "نميدونم" خیلی حال ميکنم.
نميدونم چرا دوست دارم همش از این کلمه استفاده کنم. نمدونم چه دلبستگیه خاصی هست که
بهش دارم. نميدونم چرا خوشم مياد اکثر سوالها رو جواب بدم نميدونم.
شايد به خاطر این باشه که اینجوری خودمو راحت ميکنم از خیلی چيزا. اینجوری خیلی سریع
قال قضيه کنده ميشه و اونی که منتظر شنيدن يه جواب طول و دراز هست، حسابی حالش گرفته ميشه!
حالا شايد جواب سوالی که از ميشه رو هم بدونم اما براي اینکه خودمو خسته نکرده باشم يا توي
درد سر نيفتم ميگم نميدونم. خودم که خیلی کيف ميکنم اینجوری. لذت میبرم!
تازه وقتی هم که عصبانی ميشم ميگم "چه ميدونم". واقعاً که!
نميدونم چه مرگم هست. نمیدونم چرا دوست دارم جواب آدما رو سر بالا بدم.
راستی اینم بگم که نميدونم چرا من همش ميگم آدما اینجورين، آدما اونجورين، آدما ديوونن،
آدما آدم نيستن، آدما .... يعنی همش ميگم آدما... آدما... آدما... يه جوری ميگم که انگار خودم
آدم نيستم. انگار خودمو قاطی آدما نميدونم و ازشون متنفرم. انگار يه دشمنیه ديرينه با این
موجودات روي زمين دارم. با این اشرف مخلوقات. ها ها ها. واقعاً خنده داره. خندم ميگيره خب دست
خودم نيست. نميدونم این آدما چه جوری اشرف مخلوقات شدن در حاليکه پدر همۀ مخلوقات رو
در آوردن. خوب شد که حالا اشرف شدن وگرنه وای به حالمون.
آره داشتم ميگفتم. چی ميگفتم؟ يادم رفت. بزار صفحه قبل رو بخونم ببينم چی ميگفتم...
خب، خوندم. خوندم اما نفهميدم که چی ميگفتم. جدی من این همه چيز ميز نوشتم و قلم فرسايی
کردم اما معلوم نيست درباره چی حرف ميزدم. عجيبه ها. براي همينه که ميگم خودمو جزو آدما
حساب نميکنم چون هيچ کدوم از کارهام، حرفام، رفتارم، کردارم و ... شبيه اونا نيست. شايد فقط
ظاهرم شبيه باشه اما این که نشد دليل! اصلاً وقتی خوده آدما منو آدم حساب نمیکنن چه اصراری
هست که به زور خودمو بينشون جا کنم. والا. مگه ديوانه ام؟
این کلمۀ ديوانه هم از اون نوع کلمه های دوست داشتنی هست که علاقه خاصی بهش دارم و
ديوانه وار ميپرستمش. خیلی دوست داشتم که يه ديوونه بودم. يه جوری حرف ميزنم که مثلا نيستم.
دوست داشتم يه ديوونه بودم از نوع زنجيريش. اگر بودم ديگه مشکلی نداشتم و غصه هيچی رو
نميخوردم. ديوونۀ زنجيری بودن هم خیلی کيف داره ها. ميشه باهاش کلی آدم ترسوند و لذت برد.
مجبور شدم بگم "باهاش" چون بدجوری به جمله ميخورد وگرنه اونقدرا هم خنگ نيستم که چنين
کلمۀ مسخره اي رو اینجا به کار ببرم. مگه ديوونۀ زنجيری يه جور اسلحه هست. اگر اینطور بود که
محشر بود. چی داری ميگی ديوونه؟ نميدونم...
نميدونم این افکار هچل هفت از کجا پرواز ميکنن و توي مغزم فرود ميان. گويی مغزم مثل يک
آهن ربا، نه، آهن ربا نه، آخه آهن ربا که آهن ميربايد. مثل يک هچل هفت ربا، آره همون، تمامه
افکار عجيب غريبی که توي فضا پراکنده شده اند و دنبال کسی ميگردن که سرش خراب بشن، به
خودش جذب ميکنه. واه واه عجب جمله ای شد! خودم که فهميدم چی ميخواستم بگم پس
مشکلی نيست. چون اصولاً خودم نميفهمم که چی ميگم و وقتی که عکس این قضیه اتفاق بيفته
يعنی همه چی مرتبه و جاي هيچ نگرانی نيست. فقط نگرانيم از امشب هست. امشب قراره که يه
خواب ترسناک ببينم. از امروز صبح که بيدار شدم همش تو فکر شب هستم که چه جوری بگذرونمش.
فکر ميکنم که چه جوری سر خودمو گرم کنم که خوابم نگيره. بايد يه فکر اساسی کنم تا يه وقتی
خداي نکرده، زبونم لال، چشم رو چشم نزارم. این اصطلاح چشم رو چشم هم يه جورايی مشکوک
ميزنه ها. مگه ميشه که چشم رو چشم گذاشت؟ ميشه جدی؟ اگر هم بشه من بلد نيستم.
اصلاً ببينم چنين اصطلاحی وجود داره يا اینکه منه ديوونه از خودم در آوردم؟
دارم شک ميکنم يواش يواش. هر چی بيشتر تکرار ميکنم بيشتر شک ميکنم.
چشم روي چشم گذاشتن !؟ باور کن شوخی نميکنم دارم کاملاً جدی ميگم.
راست راستی ديوونه شدم. به کل قاط زدم که این اصطلاح نکبتی وجوده خارجی داره يا نه.
آهان، يه دونه چشم هم چشمی داريم که احتمالا با اون مخلوطش کردم و چنين معجونی
بيرون آوردم. اَه، چه میدونم بابا. ولش کن اصلاً. فکر کردن فايیده ای نداره. تقصير خودم هست
هرچی ميکشم! از موضوع به کل پرت شدم. يکی نيست بگه کدوم موضوع؟
داشتم ميگفتم که نبايد امشب بخوابم چون چشم روي چشم گذاشتن همان و خوابيدن همانا و
خواب ترسناک ديدن هماناها. آخه قضيه اینه که ديشب خواب ديدم که امشب يه خواب ترسناک
ميبينم. منکه ميگم هيچ چيزم شبيه آدما نيست اما باور نميکنی. خلاصه که امشب اصلاً نبايد
بخوابم که خواب ببينم. بسه ديگه. تمومش کن. حالا اینقدر خواب خواب ميکنی تا خوابت میگيره...
اُه پسر، چقدر نوشتما. این همه نوشتم اما هنوز نميدونم موضوع چيه. خوب شد که حالا نميدونم
موضوع چيه وگرنه ببين چقدر مينوشتم! همين که چیزی نمیدونم خیلی خوشم مياد. آدم اگه چيزی
ندونه خیلی راحت تره. راستی کسی که هيچی ندونه ميشه ديوونه؟ پس ديوونه به کی ميگن؟
يه ديوونه از نوع زنجیری ها. من فقط ميدونم که ديوونه ها آزادن. آزاده آزاد.
گفتم آزاد باز يه جوری شدم. چقدر این کلمه قشنگه. چقدر تلفظش زيباست. چرا اینقدر دوره؟
دور خیلی دور. مثل خواب ديشبم. خواب ديدم که يه پرنده هستم و تو آسمون پرواز ميکنم.
این هميشه آرزوم بوده. همينجور که پر ميزدم به يه قبرستون رسيدم و رفتم روي يکی از
صليبهایی که سر از خاک بيرون کرده بود نشستم. به صليبهاي اطرافم نگاه ميکردم که چيزی توجهم
رو جلب کرد. روي صليب ها اسم همه دوستان، آشنايان، اقوام و افرادی بود که ميشناختمشون.
نميخواد بهم بگی که پرنده سواد نداره خودم ميدونم. وقتی اسم همه رو ديدم دلم گرفت.
دلم گرفت چون ديدم اسم خودم بينشون نيست. براي همين پر زدم و همه صليبهاي اطراف رو
دونه به دونه نگاه کردم تا اسم خودمو پيدا کنم. در به در دنبال صليب خودم بودم اما هر چی ميگشتم
کمتر اميدی به پيدا کردنش پيدا ميکردم. همه رو ديدم ولی از اسمم خبری نبود که نبود.
خسته و غمگين برگشتم روي همون صليب اولی که روش نشسته بودم. تو فکر رفته بودم که ديدم
يه عده اومدن و يه چيزی کردن توي خاک و خیلی سریع رفتن پي کارشون. با خودم گفتم
حتماً حتماً این مال من هست که اینقدر بی سر و صدا گذاشتنش اون زير ميرا. با خوشحالی
به سوي اون صليب تازه وارد پرواز کردم اما نميدونم چرا هرچی بال ميزدم بهش نميرسيدم.
تمومه شب رو بال زدم اما نرسيدم که نرسيدم. آخر سر هم خسته شدم و از اون طرف هم
صبح شده بود بايد ميرفتم دنبال کار و زندگيم، براي همين از خواب بلند شدم و رفتم دنبال
کار و زندگيم. تموم شد. چيه؟ نگاه ميکنی. خب تموم شد ديگه.
براي چی اصلاً اینو تعريف کردم؟ موضوع چی بود؟ آهان داشتم ميگفتم دور خیلی دور که ياده
این خوابم افتادم و تعريف کردم. حالا ديگه نميدونم ربط هم داشت يا نه. کلاً از اینکه چيزی رو ندونم
خیلی خوشم مياد. الان که داشتم خوابم رو تعريف ميکردم يه نکتۀ ظريفی به نظرم اومد که بهش
توجه نکرده بودم. حالا که خوب فکر ميکنم ميبينم به اسم اون صليبی که روش نشسته بودم نگاه
نکردم. به احتمال خیلی زياد همون صليب، مال من بود چون اولش هم يک راست رفتم نشستم روش.
جدي ها! چرا زودتر به عقلم نرسيد. عجب پرندۀ بیشعوری بودم. با اینکه تحصيلکرده بودم اما
بيشعور بودم. اینم بگم این اون خوابی نيست که ديدم توش قراره امشب يه خواب ترسناک ببينم.
اُه اُه این جمله رو خودمم نفهميدم که چی شد.
خودم که نفهميدم اما اميدوارم منظورم رو فهمونده باشم!
این ساعت لعنتی چرا نميگذره پس؟ هر بار که نگاه ميکنم ميبينم عقربه هاش روي هم افتادن و
تکون نميخورن. معلوم نيست دارن چه غلطی ميکنن با هم. حتماً از اینکه همش دنبال هم ميکردن
خسته شدن و حالا که به هم رسيدن با خيال راحت گرفتن خوابيدن. لعنتي ها. يه شب کارمون
بهشون گير افتاده ها ببين چه ادا اطواری در ميارن. مهم نيست. داشتم ميگفتم. چی ميگفتم؟
ای بابا من باز يادم رفت که چی ميگفتم. بزار چند صفحه قبل رو بخونم ببينم چی ميگفتم. عجيبه ها.
هرچی ميخونم نميفهمم که چی داشتم ميگفتم. موندم پس این همه نوشته دربارۀ چی هست.
منکه ميگم با آدما فرق دارم اما کو گوش شنوا. آدما!!! ها ها ها. ببخشيد دست خودم نيست.
حساسيت دارم به این کلمه. يه حساسيت احمقانه.  بگذريم...
نشستم روي تخت و دارم بي هدف خودکار رو روي کاغذ فشار ميدم و يه چيزايی ظاهر ميشن.
مجبورم که این کارو بکنم. ميخوام با این کار خودمو مشغول کنم تا خواب از سرم بپره.
این سوسک لعنتی ديگه از کجا پيداش شد! چقدر هم بزرگه بی شرف.
اَه اَه حالم بد شد. من به طرز وحشتناکی از سوسک ميترسم و ازش بدم مياد.
جون مادرت این طرفی نيا. برو همون جايی که بودی. آفرين برو. برو تا عصبانی نشدم.
عجب سوسک حرف گوش کنی هست. داره ازم دور ميشه. دور خیلی دور.  خیلی هم
با وقار راه ميره. اگر حرف گوش کن نبود که نميتونست به این بزرگی بشه. مثلاً این
سوسک ريزا اصلاً زبونه خوش حاليشون نميشه و اکثراً توي همون عنفوان جوانی
به هلاکت ميرسن اما این با بقيه فرق داشت. این يه سوسک با شخصيت بود.
حيف که از سوسک ميترسم وگرنه ميرفتم ميگرفتمش و باهاش بازی ميکردم.
سرگرمیه خوبی ميتونست باشه. اما حيف ... چيه خب؟ خیلی ها از سوسک ميترسن.
تنها من که نيستم. اما نميدونم دليل ترسم از این موجوده بي آزار چی هست.
من از مار و زنبور و شير و خرس و خرمگس نميترسم اما از این چرا.
نميدونم این بيچاره چه چيز وحشتناکی داره که موجبات ترس خیلی ها شده.
آخه نه نيش داره، نه زهر، نه دندوناي برنده، نه آرواره هاي قوی، نه پنجولای تيز،
نه شاخهای خطرناک، نه از دهنش آتيش در مياد و نه ميتونه کسی رو زير دست و پاش له کنه.
پس از چيش ميترسم؟  جداً که مسخرس... هميشه همينجوره. اونيکه از همه مظلوم تر و
بی آزارتره مورد ظلم و ستم بيشتری قرار ميگيره. این يه حقيقت تلخ و دردناک هست.
چشام خسته شد. داره خوابم ميگيره يواش یواش. الان دراز کشيدم روی تخت و دارم به
سختی مينويسم. نوشتن با اعمال شاقه (شاغه؟)
کاش ميتونستم با خيال راحت چشامو روي هم بزارم و آسوده بخوابم. اما ميترسم. ميترسم که
اون سوسک بي ريخت نصف شب بياد تو جونم. به خاطره این يعنی بيدار موندم؟
نه بابا فکر نکنم. به خاطره يه موضوع ديگه بود که ميترسيدم بخوابم. اَه يادم نمياد
چه موضوعی بود. بزار دوباره نوشته هامو بخونم تا يادم بياد.
خب، خوندم. خوندم و فهميدم که به خاطره اون خواب ترسناک قرار بود که نخوابم نه به خاطره
اون سوسک کج و کوله.  وای خدا تا صبح خیلی مونده. بعيد ميدونم بتونم دووم بيارم.
خوش به حال اون عقربه هاي مزخرف. چقدر بيخيال گرفتن خوابيدن.
ديگه نميتونم به نوشتن ادامه بدم. دستم درد گرفت. خوابيده که نميشه چيز نوشت.
چشام چه تلاش احمقانه ای ميکنن. ميدونم که تلاششون فايیده نداره و آخرش تسليم ميشن.
آره، فاييده نداره. هيچ وقت نداشته. هيچ وقت .... داره خوابم ميگی ... نبايد بخو .... نخوا ديوو...
نخا .....


۱۳۸٤/۳/۳٠

 

سوغات شمال (۷)

خیلی آروم به سمت تخت حرکت میکردم در حاليکه زير چشمی مراقب احمد بودم تا
برود همان جايی که وعده اش را داده بود. احمد که از اتاق رفت بيرون، گوشامو تيز
کردم تا صداي دور شدن قدماش و احتمالا باز و بسته شدن دری رو بشنوم.
قشنگترين صدايی که ميتونستم بشنوم همين صداي بسته شدن در دستشويی بود.
وقتی این صداي دلنشين رو شنيدم، سریع از اتاق اومدم بيرون و از توي راهرو که اتاقها و
دستشويی در اون قرار داشتن، رد شدم و به طرف در خروجی دوييدم.
به قدری سریع دوييدم که وقتی به در رسيدم نزديک بود محکم بخورم بهش.
خیلی سریع اولين کليد رو گذاشتم رو سوراخ قفل و فشار دادم. خوشحال از اینکه
خیلی راحت تو رفت. خوشحاليم خیلی طول نکشيد وقتی ديدم به هر طرف که ميچرخونم
وا نميشه. سریع کليد رو درآوردم و بعدی رو امتحان کردم. دومی هم خیلی راحت رفت تو 
اما اونم به هيچ طرف نميچرخيد. هم طرف چپ و هم راست خیلی سفت بودن و ميترسيدم
که اگر زياد فشار بدم کليد بشکنه. ای لعنت به من که هنوز نميدونم کليد رو کدوم طرفی بايد
چرخوند. من هميشه موقع چرخوندن هر چيزی يک خنگه تمام عیار ميشم. مثلا موقع باز و
بسته کردن پيچ يا شيره آب واقعا گيج ميشم که کدوم وری بايد بچرخونم.
کليد دوم رو هم درآوردم و در حاليکه داشتم زير لب به خودم فحش ميدادم کليد سوم رو
گذاشتم تو قفل. این بار خیلی تعجب نکردم از اینکه کليد به راحتی رفت تو.
با خودم گفتم "مثل هميشه آخريش" و به این ور و اون ور فشار دادم.
اما اونم به هيچ طرف نميچرخيد و مثل بقيه ثابت بود سر جاش.
يه لحظه همينجوری خشکم زد. با خودم گفتم نکنه اصلا اینا کليدهای در نباشن.
از این فکر وحشتناک قلبم منفجر شد.

سریع کليد رو درآوردم و دوباره کليد اول رو گذاشتم. این بار محکم تر از قبل به هر دو طرف
فشار ميدادم و کليد رو عقب جلو ميکردم. به سرعت کليدهاي بعدی رو امتحان کردم اما
فایده ای نداشت. ديوانه وار کليدها رو عوض ميکردم و با هر کدوم کلی کلنجار ميرفتم.
کليدايی که به اون راحتی ميرفتن تو قفل حالا داشتن بازی در مياوردن و تو قفل هم دیگه
حتی نميرفتند. داشتم ديوونه ميشدم. صدای قلب منفجر شده ام بیشتر دیوونم میکرد!
نميتونستم باور کنم در وا نميشه. ديگه نميدونستم چی کار بايد کنم. پاهام سست شدن و
نگاه نااميدمو از توی شيشۀ کوچک در به بيرون انداختم. دونه هاي مضطرب بارون پشت شيشه
جمع شده بودن و با نگرانی نگام ميکردن. با ديدنشون به سرم زد که شيشۀ پنجره رو بشکنم و
از اونجا برم بيرون. خیلی سریع به طرف نزديکترين مبل دوييدم. وقتی بلندش کردم وحشتناکترين
صداي عمرمُ شنيدم. صداي باز شدن در. نفسم تو سينه حبس شد و سر جام بی حرکت وايسادم.
صداي قدمهاي احمد رو به خوبی از توي راهرو پشت ديوار ميشنيدم.
قدمها هر لحظه سرعتشون بيشتر ميشد و صداشون نزديکتر.
ناگهان احمد رو ديدم که به سرعت از توی راهرو اومد بیرون و به طرف در رفت.  با تعجب به
کليداي رو در نگاه میکرد و وقتی ديد در هنوز قفل هست، برگشت و نگاهی به اطراف انداخت.

قیافۀ منو که ديد زد زير خنده. خنده ای وحشتناک.
در حاليکه ميخنديد گفت "ميخواستی بری بیرون، آره؟" و بلندتر از قبل خندید.
آروم مبلُ گذاشتم زمين و سعی کردم ترسمو پنهون کنم.
خندۀ احمد يه دفعه قطع شد و فرياد کشيد "برای چی میخواستی فرار کنی؟ هان؟"
و برگشت با قفل در ور رفت و ادامه داد "بيا برو، مگه نميخواستی بری، بيا برو در بازه"
و سپس براي اطمينان من در رو تا آخر باز کرد.
احمد جوری داد ميزد که تمومه بدنم ميلرزيد. جرأت نداشتم از جام تکون بخورم چه برسه به
اینکه به طرف در برم و از کنارش رد بشم. دوباره صدای احمد بلند شد که
"زود باش گورتُ گم کن تا نظرم عوض نشده."
تا این حرفو شنيدم با خودم گفتم بهتره زودتر برم تا نظرش عوض نشده.
با ترس و لرز به سمت در قدم برداشتم. ميخواستم بدوم اما نميدونم چرا پاهام قدرتشون رو
از دست داده بودن و حتی به سختی هم راه ميرفتن. احمد زل زده بود بهم و من زل زده بودم
به در باز شده. تنها چند قدم مونده بود به در برسم که احمد با صداي بلندی خنديد و گفت
"خیلی دير اومدی، نظرم عوض شد!" و در رو محکم بست.
ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم. تمامه انرژيمو جمع کردمو فرياد زدم "کثافت آشغال چی ميخوای
از جونم. براي چی نميزاری من برم؟" احمد خیلی آروم و خونسرد اومد روبروم وايساد.
طوری نگاه ميکرد که انگار میخواست مطمئن شه من چنين جمله ای گفتم.
حسابی که ور اندازم کرد ، داد زد "به تو ياد ندادن با بزرگترت درست صحبت کنی؟" و
دستشو برد بالا، محکم زد تو گوشم.

يه لحظه هیچی نفهمیدم. حس میکردم بین زمین و هوا غوطه ور شدم. به سختی تعادلم رو
حفظ کردم و چند قدم عقب عقب رفتم و دستمو گذلشتم رو صورتم که داشت به شدت ميسوخت.
دهن احمد به سرعت باز و بسته ميشد اما من هيچی نميفهميدم. گوشم پر شده بود از صدای زنگ.
يواش يواش صداي زنگ کمتر ميشد و صداي احمد واضحتر. اون ديوونه شده بود. همش فرياد
میکشيد و فحش ميداد. اصلا نميفهميد چی داره ميگه. به قدری عصبانی شده بود که رگهای گردنش
باد کرده بودن. فریادهاش روی شونه های خستم سنگینی میکرد. طاقت ایستادگی نداشتم.
ميخواستم جلوش زانو بزنم و التماس کنم. التماس کنم که ببخشتم.
التماس کنم که ببخشتم برای این بی ادبيم. ببخشتم براي این گستاخيم و براي این کارهام.
ميخواستم زانو بزنم و گريه کنم. گريه کنم براي خودم.
ميخواستم زانو بزنم تا آروم بشه و فحش نده.
میخواستم زانو بزنم تا ...
ای کاش این کار رو ميکردم.
اگر این کار رو ميکردم الان اینجا ننشسته بودم و چيزی براي نوشتن نداشتم.
الان دست نميکشيدم رو چشمم و قطره اشکمو پاک نميکردم.
الان ...

احمد همينطور که بد و بيراه ميگفت به طرفم اومد. من از ترس رويارويی برگشتم و به طرف
مبلها دويدم. نميدونم چی تو فکرم بود. شايد ميخواستم مثل دوران بچگی دور مبلها بچرخم
تا نتونه منو بگيره. وقتی داشتم از بين ميز و مبلها رد ميشدم، چشمم افتاد به چاقويی که تو
ظرف ميوه خوری بود. ديگه نفهميدم چی کار دارم ميکنم. سریع چاقو رو برداشتم و گرفتم روبروم.
احمد با ديدن چاقو جا خورد و قدمهاشو آهسته تر کرد.
دستمو با نااميدی تکون دادمو با صدايی بريده بريده گفتم "جلوتر نيا ، وگرنه ..."
احمد که کمی آروم شده بود گفت "وگرنه چی؟ نکنه ميخوای با چاقو منو بزنی."
راست ميگفت. خودمم نميدونستم ميخوام چی کار کنم. اصلا نميدونستم براي چی
چاقو رو برداشتم. درموندگيه منو که ديد ادامه داد "چاقو رو بزار سر جاش. من کاری
باهات ندارم." چاقو رو سریع تر تکون دادمو محکم تر گفتم "ميزنم، باور کن ميزنم" اما اون
بی توجه به حرفاي من، همچنان به طرفم ميومد. هر قدمی که بر ميداشت چاقو رو سریع تر
میچرخوندم و بلندتر ميگفتم "جلو نيا". بعد از چند لحظه احمد کاملا روبرم قرار گرفت و
من با قدرت تموم دستمو تکون ميدادم. جوری بهم نگاه ميکرد که انگار دارم براش نمايش
بازی ميکنم. يه نمايش کسل کننده. وقی از نمايشم خسته شد با حالت خاصی گفت
"آروم باش. لازم نيست این کار رو بکنی". بلند جواب دادم "بزار برم. من نميخوام اینجا بمونم."
احمد دستشو گرفت جلوش و گفت "مسخره بازی ديگه کافيه. چاقو رو بده من." از حرفش بدجوری
عصبی شدم. داد زدم "مسخره بازی چيه؟ من فقط ميخوام برم. همين." احمد دستشو به طرف
چاقو که رو هوا تکون ميدادم نزديکتر کرد و گفت"تمومش کن ديگه. زودباش چاقو رو بده."
دستمو عقب تر کشيدمو ملتمسانه گفتم "دستتو بکش. شوخی ندارم."
نميدونم چرا فکر ميکرد دارم شوخی ميکنم. نميدونم چرا حرفامو جدی نميگرفت.
لابد چاقوکشی به قيافم نميخورد! شايد هم فکر ميکرد چاقوش کنده!
به هر حال هرچی که فکر ميکرد اشتباه بود. با این طرز فکرش دستشو شجاعانه
به طرف چاقو آورد و خواست که اونو ازم بگيره. منم فورا دستمو بردم به طرفش و
مانع کارش شدم. ناگهان احمد دادی زد و دستشو سریع کشيد عقب.
با دست ديگرش، ساعد دست راستشو گرفت و محکم فشار داد و کمی خم شد.
من اصلا نميفهميدم که چی شده. يعنی نميخواستم که بفهمم. همش با خودم
ميگفتم "چيزی نيست. داره حتما فيلم بازی ميکنه." داشتم به خودم دلداری ميدادم
که احمد نعره زد "پسرۀ احمق، ببين چی کار کردی" و در حاليکه سرشو پايين گرفته بود
زمزمه کنان ادامه داد "حسابتُُ ميرسم ديوونه"
با ديدنه خونی که از لاي انگشتاي احمد بيرون ميومد، بغضم گرفت. در حاليکه سعی ميکردم
جلوي انفجاره بغضمو بگيرم گفتم "من ... من نميخواستم که اینجوری بشه ... من ... من فقط
ميخواستم ..." که احمد سرم داد زد "خفه شو." ميخواستم چاقو رو بزارم زمين و برم بهش کمک
کنم اما نميدونم چرا اینکار رو نکردم. نمیدونم چرا دلم براش سوخت و از کار خودم شرمنده شدم.
نمیتونستم به خونهاي دستش که بی محابا بیرون ميومدن نگاه کنم. همش با خودم یه چیزی رو
تکرار میکردم و بغضم پررنگ تر میشد: "چرا؟ چرا؟ چرا؟ ..." واقعا چرا؟ چرا کار به اینجا کشید؟
نمیدونم کِی جواب این سوال بی جوابم پیدا میشه.
احمد همینطور که ساعد دستش رو فشار میداد، نگاه غضب آلودی بهم انداخت و به طرفم اومد...


۱۳۸٤/۱/۱٧

 

سوغات شمال (۶)

اینقدر به بارون نگاه کردم تا کمی آروم شدم. هميشه با ديدن بارون آرامش عجيبی پيدا ميکنم.
تنها موقعی هست که ميتونم ساعتها بشينم و بدون اینکه به چيزی فکر کنم فقط نظاره گر باشم.
اما این بار ...
کمی که آروم شدم برگشتم ببينم که احمد چی کار ميکنه. با خونسردي عجيبی داشت
سيب پوست ميکند و خیلی هم با وسواس این کار رو انجام ميداد.
وقتی این وضع رو ديدم يه سری فکرهاي بی سر و ته به مغزم هجوم آوردند.
اول فکر کردم که برم جلو و يه دونه از اون مبلها رو بردارم و پرت کنم تو شيشه!
آره، حتما احمد هم همينجوری ميشينه و نگام ميکنه!
بعدش فکر کردم که دورخيز کنم و بدوم به طرف شيشه و بپرم توش.
اما نه، اینکار مال تو فيلمهاس و شايد يه وقتی زخمی بشم.
يه بار ديگه هم که خیلی فکر کردم این بود که برم با يه چيزی بزنم تو سر احمد و بيهوشش
کنم، اونوقت کليد رو بردارم و برم پی کارم! اما آخه با چی بزنم تو سرش؟
این فکرهاي بی سر و ته هم وقت گير آورده بودن.
از اینکه وسايلُ طوری چيده بود که هيچی نزديک پنجره قرار نداشت کلی حرص خوردم.
اصلا هم با سليقه نچيده بود و نظرم عوض شد وقتی این وضع رو ديدم.

احمد پوست کندن سيبُ تموم کرد و با صداي ملايمی گفت "چرا حالا اونجا وايسادی.
بيا برات سيب پوست کندم." ميخواستم برم جلو و خفش کنم.
دوباره يه فکر عجيب غريب اومد تو سرم که "چطوره مثل بچۀ آدم برم سر جام بشينم و
سيبم رو بخورم، بعدش هم خیلی مؤدبانه بگم کليد رو بده تا من برم بيرون."
وای خدا. من آخر از دست این فکرام ديوونه ميشم. خودمم نميدونم که اینا از کجا ميان تو کلم.
هيچ وقت نتونستم تو موقعيتهاي حساس درست فکر کنم و تصميم بگيرم.
اگر هم فکر کنم، يه فکرايی ميکنم که وقتی بعدها يادشون ميفتم به حماقت خودم سير ميخندم.
راستی چرا من نميتونم مثل آدم فکر کنم؟

احمد با چاقو سيب بيچاره رو قارچ کرد و گفت "تا کی ميخوای جلوي پنجره وایسی؟ بيا بشين خب" و
با دندوناش افتاد به جون سيب بدبخت. نميدونست که من ازش ميترسم.
ميترسيدم حتی نزديکش بشم. با خونسردیه عجیبش بيشتر منو ميترسوند.
طوری رفتار ميکرد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده. اصلا انتظار نداشتم بعد از اون
حرفام و حرکات اینقدر راحت بشينه و سيب بخوره. من بدون هيچ حرفی فقط نگاه ميکردم.
چيزی هم به ذهنم نميرسيد که بگم. ميدونستم که حرفام تاثيری نداره و اون کار خودشو ميکنه.
احمد يه نصفه سيب رو تموم کرد و نصفه ديگرشو هم مثلا براي من کنار گذاشت.
پاهام ديگه قدرت نداشتن بدن خستمو تحمل کنن. بايد هر چه زودتر يه فکری ميکردم.
نميتونستم که تا صبح همينجوری وايسم.
احمد هم خسته بود و از روي بيکاری شروع کرد به خميازه کشيدن.
اینقدر خميازه کشيد که منم خميازم گرفت.
( اِ اِ راست راستی خميازم گرفت!)
من داشتم با خودم میگفتم که چقدر خوب میشه احمد خوابش ببره که دیدم یه دفعه
از جاش بلند شد و به طرفم اومد.
هر قدمی که برميداشت قلبم بيشتر خون پمپاژ ميکرد و نفسم کمتر در ميومد.
میخواستم داد بزنم اما نفسم تو گلوم گير کرده بود و نميذاشت که صدام در بياد.
خیلی ترسيده بودم و احساس ناامنی ميکردم.
احمد نزديک شدو دستشو آورد بالا و نصفه سيبی که تو دستش بود رو به طرفم گرفت و لبخندی زد.
این دفعه لبخندش خیلی فرق داشت و مثل هميشه اعصاب خرد کن نبود.
همينطور که دستشو بالا گرفته بود و منتظر بود که سيبُ ازش بگيرم گفت "تو چرا اینجوری ميکنی؟
منکه گفتم فقط ميخوام باهات حرف بزنم." هيچی نگفتم و فقط نگاش کردم.
دستشو آورد بالاتر و گفت "بگير ديگه دستم افتاد. ميدونم که خیلی سيب دوست داری."
سيب تو دستش داشت بهم چشمک ميزد و ادا در مياورد.
خوب شد که حالا پوستشو کنده بود وگرنه وسوسه ميشدم و ميگرفتمش و يه گاز محکم
بهش ميزدم تا ديگه ادا در نياره. احمد که ديد من دارم بر و بر سيبُ نگاه ميکنم و براش
خط و نشون ميکشم، دستمو گرفتو آورد بالا و سيب رو به زور چپوند توش.
قلبم هنوز داشت با سرعتی باور نکردنی دور خودش ميچرخید و هر لحظه امکان داشت که پرت بشه
بيرون. احمد ظاهره آرومی داشت اما حس ميکردم که مثل يه زاغۀ مهمات شده و با کوچکترين
بی احتياطی منفجر ميشه. براي همين هم ميترسيدم که کاری بر خلاف خواستش انجام بدم و
حرفی بزنم که منجر به جرقه زدنش بشه. هنوز دستم تو دستش بود که گفت "این موقع شب کجا
ميخوای بری؟ اینجا به اندازه کافی جا هست و ميتونی شبُ اینجا باشی. تازه کرايه هم نميخواد بدی."
آب دهنمو قورت دادمو خواستم فکر کنم که چه جوابی بهش بدم تا يه وقتی ديوونه نشه و کاره
احمقانه ای نکنه که دستمو محکم کشيد و راه افتاد به طرف يکی از اتاقها.
اگر يکی دو بار ديگه دستمو اینجوری محکم ميکشيد حتما در ميرفت.
من مثل دفعۀ قبل بدون هيچ اراده ای دنبالش کشيده شدم.
هی ميخواستم يه چيزی بگم و حرکتی انجام بدم اما نميدونم چم شده بود که همش ميترسيدم
اگر حرفی بزنم احمد عصبانی بشه و غير قابل کنترل. يه حس بدی بهم دست داده بود و هی پيش
خودم ميگفتم که الان يه کار عجيب غريبی ميکنه. به اتاق که رسيديم دستمو ول کرد و گفت
"ببين، جا به این خوبی کجا ميخوای بری. هر چی هم بخوای آماده هست"
توي اتاق يه تخت يک نفره بود با يه کمد و يه جا لباسی که به ديوار زده بود و یه سری خرت و پرت دیگه.
(ای بابا چرا اینقدر من خميازه ميکشم. فکر کنم به اسم تخت حساسيت دارم.)
احمد که لحن صداش کاملا عوض شده بود ادامه داد "خُب نظرت چيه؟"
رومو کردم به طرف احمد و خواستم که واقعا نظرمو دربارۀ خودش و خونش و پيشنهادش و کلاً
همه چيزش بدم اما وقتی اون قيافۀ مرموز و غير قابل پيش بينيش رو ديدم، هرچی که تو مغزم
بودو قورت دادم. احمد هم همينجوری نگام ميکرد و منتظر بود که يه چيزی بگم اما من
نميدونستم که بايد حرف دل خودمو بزنم يا دل اون. دوباره اون حس کذايی اومد سراغم که
هشدار ميداد مراقب حرف زدنم باشم تا اتفاق بدی نيفته.
احمد هم از اونجايی که سکوت نشانۀ رضاست (کی گفته آخه این جملۀ آزار دهنده رو؟)
براي خودش برید و دوخت و گفت "پس همينجا وايسا برم برات لباس بيارم" و از اتاق رفت بيرون و
پيچيد تو يکی ديگه از اتاقها. يه لحظه به سرم زد که بدوم از اتاق بيرون و برم از در خونه خارج شم.
(عجبا، در که قفل بود چرا من خنگ بازی در ميارم)
آهان، به سرم زد که بدوم از اتاق بيرون و يه چيزی بردارم پرت کنم تو شيشه و از اون جا خارج شم.
آره این فکر خوبی بود اما از يه طرف ميترسيدم هر لحظه احمد سر برسه و در حين ارتکاب جرم
مچم رو بگيره. همش دودل بودم که اینکارو کنم يا نه. خیلی سریع بايد تصميمم رو ميگرفتم چون
هر آن امکان داشت احمد برگرده و موقعيت از دست بره. باز اون حس مزخرف پيداش شد و نهيب
ميزد که کار احمقانه ای نکنم و فعلا صبر کنم. با خودم داشتم راه فرار رو آنالیز (آنالیز بود؟)
میکردم که چشمم افتاد به اون جالباسی که لباساي قبلی احمد روش آويزون بودن.
این دفعه ديگه منتظر نشدم تا ببينم اون حس لعنتی چی ميخواد بگه.
سریع رفتم سراغ لباساش و دستمو کردم تو جيب شلوارش به اميد اینکه کليد خونه رو اونجا
گذاشته باشه. صداي قلبمو ميشنيدم که محکم خودشو به سينم ميزد و ميخواست اونو بشکافه.
ميترسيدم احمد هم سر و صداي قلبم رو بشنوه و پيداش بشه.
يه چشمم به در بود و يه چشمم به دستام که لرزشی عجيب به خود گرفته بودن.
خیلی زودتر از اونيکه فکرشو ميکردم کليد رو پيدا کردم و کشيدم بيرون.
يه جاسوئیچی بود با 3 تا کليد. وای نه، حالا کدوم يکی از اینها هستش.
کليدها رو تو مشتم گرفتمو خواستم برم بيرون که ديدم احمد دم در اتاق وايساده و يه سری
لباس تو دستشه. قلبم ایستاد و چشام قفل شد تو نگاش. تمام سلولهای بدنم یه جیغ خفیفی
کشیدن و برای خودشون به رقص در اومدن. کلیدهای فرصت طلب شروع به تقلا کردن تا از بین
انگشتای بیحس دستم که قدرت مشت شدنو نداشتن فرار کنن.
من همينطور وحشت زده و بدون پلک زدن زل زدم به احمد که داشت به طرفم میومد.
وقتی بهم نزديک شد، گفت "چی شده؟ چرا رنگت پریده؟"
با انگشتام جاسوئیچی رو که با زحمت خودشو از تو چنگم خلاص کرده بود کشوندم بالا.
احمد رفت و لباسايی که تو دستش بود و انداخت رو تخت و گفت اینم از لباس.
من چند قدم از جالباسی فاصله گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم.
احمد که از سکوت من کلافه شده بود، برگشت پيشم و گفت "چت شده؟ چرا حرف نميزنی؟ يه
چيزی بگو خب." من اصلا تو يه عالم ديگه بودم و نميفهميدم که چی داره ميگذره اطرافم.
احمد که انگار نگران شده بود، دستی به شونم زد و گفت "هي، حواست کجاس؟"
من همۀ حواسم به کليدهايی بود که تو مشتم فشارشون ميدادم طوری که ميخواستن
انگشتامو سوراخ کنن. قلبم بعد از چند دقيقه دوباره به کار افتاد و خون رو تو همۀ اجزاي
بدنم به جريان انداخت. حالا ديگه از همه جاي بدنم صداي ضربان قلبمو ميشنيدم، مخصوصا
از انگشتاي دستم که به سختی کليدها رو در آغوش گرفته بودن.

دوباره سر و کلۀ اون حس لعنتی پيدا شد که داشت سرم فرياد ميکشيد "چی کار داری
ميکنی ديوونه؟ زود باش کليدها رو بزار سر جاش." منم خواستم سرش فرياد بکشم "به تو ربطی
نداره، برو گمشو" که ديدم احمد با چشمهايی گرد شده خيره شده بهم. با ديدن قيافۀ احمد از فکر
داد زدن اومدم بيرون و به این فکر کردم که حالا چه جوری بايد از اینجا خارج شم. داشتم دوباره
از اون فکراي بی سر و ته خودم رو ميکردم که يه دفعه دو تا دست شونه هامو گرفتن و شروع کردن
به تکون دادن. به خودم که اومدم ديدم احمد منو گرفته و ميگه "معلوم هست کجايی اصلا؟ به چی
داری فکر ميکنی؟" حسابی که منو تکون داد و از فکر و خيال در آوردتم ادامه داد "يالا يه چيزی بگو.
داری منو ميترسونی." آروم گفتم "چی بگم؟"
احمد که خوشحال شده بود از لب باز کردن من گفت "خب، نظرتو دربارۀ اتاقت بگو."
اتاقم؟! من نخوام اتاق داشته باشم کی رو بايد ببينم؟
سرمو چرخوندم تا يه چيزی پيدا کنم براي نظر دادن. تنها چيزی که توجهم رو جلب کرد تخت بود.
دوست داشتم برم بيفتم روش و تا حد مرگ بخوابم. (وای خدا دوباره خميازم گرفت)
براي اینکه يه نظری داده باشم گفتم "تخت قشنگيه. جون ميده براي خوابيدن."
احمد خوشحال تر از قبل شد و گفت "برو حالا لباساتو عوض کن. منم ميرم دستشويی الان ميام."
چشمهام برقی زد و با خوشحالی گفتم باشه.
کليدها رو محکم تر از قبل تو دستم فشار دادم و براي فرار لحظه شماری کردم...

                              *         *         *

راستی اینم بگم تا يادم نرفته:
سال نو مبارک!
خیلی که دير نشده؟
خُب نبودم. مسافرت بودم. شمال، پيش احمد!
شوخی کردم!


۱۳۸۳/۱۱/٢٧

 

یادش بخیر. این اولین شعری بود که گفتم. هیچ وقت یادم نمیره که به خاطرش چقدر مسخره شدم.
همیشه عادت داشتی که منو مسخره کنی و به حرفام بخندی.
نمیدونم چرا حرفام به نظرت احمقانه بود. نمیدونم کجای حرفای احمقانم خنده دار بود.
از دستت ناراحت نمیشدم اما باعث میشدی که من کمتر حرف بزنم.
همیشه در حال فکر کردن بودم که چی بگم تا یه وقتی مسخرم نکنی.
برای همین هم موقعی که باید حرف میزدم و همه چی رو میگفتم، فقط به این فکر میکردم که
از چه کلمه هایی استفاده کنم. اینقدر فکر کردم تا آخرش هم یادم رفت چی باید میگفتم و در
سکوتی کشنده منو آتیش زدی. لعنت به هر چی کلمه س...

حیف...
حیف که دیگه نیستی تا ببینی حرف زدنم شبیه آدمها شده.
دیگه جمله های عجیب غریب نمیگم تا خودمم سر در نیارم.
خیلی دوست داشتم ببینم بازم میتونی حرف زدنم رو مسخره کنی یا نه.
البته میدونم، حالا حتما به بیش از حد ساده حرف زدنم میخندی.
آخه راستش خودمم میخندم.
یادش بخیر. این اولین شعری بود که گفتم.

منم اون ابر سیاهت
منم اون بارون ابرت
منم اون گریۀ بارون
منم اون چشمای گریون
منم اون غم تو چشمات
منم اون اشکای غمهات
منم اون رنگهای اشکات
منم اون سیاه رنگهات
منم اون ابر سیاهت
منم اون بارون ابرت
منم اون گریۀ ...

اینقدر مسخره بود یعنی ؟!


۱۳۸۳/۱٠/۱٢

 

سوغات شمال (۵)

صداي غيژ غيژه باز شدن در خلوتمون رو بهم زد. گرماي دستی رو روی دستهای سردم حس کردم.
سرمو بالا آوردم و با چشماي نااميدم به احمد نگاه کردم. توی صورت احمد ترس خودنمایی میکرد.
احمد دستهامو محکم گرفتُ با يه فشار از زمين جدام کرد. قدرتی برای مقابله نداشتم. در حاليکه
دست منو ميکشيد و به طرف خونه ميرفت گفت "تو عقلت رو از دست دادی، ميخوای بميری نکنه؟"
با خودم گفتم از کی تا حالا آدم ميميره اگر يه جا بشينه. ديگه چاره ای نبود. به هر حال بايد يه جايی
پيدا ميکردم. شايدم يه وقتی ميمردم کسی چه ميدونه. ميدونستم که کاری که ميکنم کاملا اشتباهه اما
ديگه مغزم نم کشیده بود و قدرت تصميم گيریش رو از دست داده بود و نميخواستم هم فکر کنم به
هیچی. احمد دستمو ول نميکرد و تا خوده خونه کشوند منو و هی پيش خودش غر غر ميکرد.
توي خونه هنوز آشغال سيبم با سبده ميوه روي ميز بود. احمد درو قفل کرد و مثل دفعه قبل يه راست
رفت تو آشپزخونه. منم رفتم جاي قبليم نشستمُ به سیبهای خوشگل نظر انداختم. احمد برگشت
پیشم در حاليکه يه سيگار گوشۀ لبش بود و تو دستاش يه سینی شامل مقداری کالباس و نون قرار
داشت. سینی رو داد دستمو يه پک به سيگارش زد و نشست روبروم.
مشغول ساندويچ درست کردن شدم و احمد هم با سيگارش ور میرفت.

من مثل گرگی گرسنه افتادم رو طعمم و شروع کردم به دريدنش. احمد هم با ولع خاصی به سيگارش
پک ميزد. غذام تموم شد و مغزم دوباره به کار افتاد اما بدنم همچنان خسته و سرد بود.
از وقتی اومده بوديم تو يک کلمه هم حرف نزده بوديم. به قدری ساکت بوديم که صدای
هضم شدن کالباس ها تو معدم رو ميشنيدم.
بارون همچنان ميباريد و به کلم زد که دوباره برم پيشش. حتی خواستم به احمد بگم کليد خونه رو
بده من که اگر رفتم بيرون ديگه زنگ نزنم. با صداي شعله ور شدن چوب کبريت احمد که ميخواست
سيگار بعديش رو روشن کنه از این فکر احمقانه اومدم بيرون.
احمد اولين پک رو به سیگارش زد و بهم گفت "خب ... غذا چطور بود؟ سير شدی؟
انگار کالباس هم چند سالی میشد که نخورده بودی؟" و نيشش رو باز کرد.
ميدونستم لذت ميبره از اینکه عصبيم کنه.
تصميم گرفتم که منم جوابهاي اعصاب خرد کن بهش بدم تا ببينم اونم عصبی ميشه
يا اینکه همينطور خونسرد باقی ميمونه.
بعد از یه مدت فکر کردن جواب دادم "خیلی خوشمزه بود. راستی با پولهاي من خريدی
کالباسها رو ديگه؟" احمد يه پک گنده زد و گفت "نه، به پولات دست نزدم و جاشون امنه."
سریع گفتم "آره معلومه که تو جيبت جاشون امنه." احمد سيگارشو نصفه توي بشقاب ميوه
فشار داد و گفت "نه تو جيبم نيست، اصلاً وايسا الان برات ميارمشون" و بلند شد که بره پولامو
بياره. وقتی بغل دستم رسيد گفتم "نميخواد بياری، حتماً احتياج داشتی که ازم دزديديشون."
احمد جوری بهم نگاه کرد که وحشت سراسره وجودمو گرفت. از حرفی که زدم مثل سگ
پشيمون شدم. با خودم گفتم "چی داری ميگی ديوونه؟ مثله اینکه اصلاً حاليت نيست تو چه
موقعيتی هستی." آسمون رعد و برقی زد و چهره احمد رو وحشتناک تر از همیشه کرد.
سعی کردم يه لبخندی چيزی بزنم که بیشتر از این عصبانی نشه. بالاخره سرشو برگردند و
رفت تو يکی از اتاقها و من فرصت کردم که يه مقدار با خودم جر و بحث کنم.
موضوع بحث هم این بود که حالا بايد چی کار کنم. اولش گفتم حالا که غذامو خوردم و سير شدم،
پس بلند شم برم پي کارم اما کدوم کار؟
بعد گفتم نه، تو این بارون کجا ميخوام برم، امشب رو اینجا بمونم و فردا صبح يه فکری ميکنم.
اما ياده احمد افتادم و گفتم نه بابا نميشه اینجا موند، پس این يارو رو چی کار کنم.
در آخر هم که ديدم به هيچ نتيجه ای نميرسم، سر خودم داد زدم که اصلاً من اینجا چی کار ميکنم؟
براي چی اومدم تو و چه جوری اومدم؟
جر و بحثم تموم نشده بود که احمد رو بالا سرم ديدم. قيافش عوض شده بود و لباساش هم
عوض کرده بود. پولهايی که تو دستش بود و گذاشت رو ميز و گفت بيا اینم پولات.
منکه هنوز داشتم فکر ميکردم که چه خاکی تو سرم بايد بريزم، با ديدن پولها فهميدم
که چه خاکی بايد بريزم. با ديدنشون خشکم زد و مثل يه مجسمه فقط بهشون نگاه
ميکردم و تو دلم ميگفتم "لعنت به شما ها که اینقدر عذابم داديد، لعنت بهتون که باعث شديد
چيزايی بشنوم که هيچ وقت فراموش نکنم، لعنت بهتون که باعث شديد چيزايی به بارون بگم
که هيچ وقت فراموش نکنه. لعنت بهتون که ...."
احمد که ديدش صحبت من با پولهام طولانی شده، پريد وسط لعنت فرستادن های من و
گفت "حالا بلند شو لباساتو عوض کن."
يه نگاه به احمد کردمو دوباره شروع کردم که "لعنت به تو که هنوز نفهميدم چه جور آدمی هستی،
لعنت به تو که معلوم نيست براي چی این کارا رو ميکنی، لعنت به تو که ..."
دوباره صدای احمد بلند شد که "چرا اینجوری نگام ميکنی؟ گفتم لباساتو عوض کنی تا سرما نخوری"
بعدش سرشو هی چرخوند و چرخوند و در حال چرخوندن گفت "پس ساکت کو؟"
وقتی ديد من پوزخند میزنم ادامه داد "نکنه باز گمش کردی؟ چه پسره گيجی هستی تو ديگه.
چه جوری اونوقت سفر ميکنی تک و تنها با این هوش و حواست" و زد زيره خنده.
راست ميگفت. تو گيجی شهرۀ خاص و عامم و اینقدر بعضی وقتا گيج ميزنم که
خودمم حرص ميخورم از دست خودم چه برسه به ديگران.
احمد در حاليکه ميخنديد نشست روبروم و گفت "بگو حالا ببينم کجا گمش کردی؟
شرط ميبندم دوباره کناره دريا خوابيدی و ساکت خودشو انداخته تو آب" و باز خنده.
رومو کردم به طرف پنجرۀ بزرگ و بلندش و به بارون نگاه کردم.
دونه های بارون با وقار خاصی ميرقصيدن و پايين ميومدن.
همچنان که محو تماشاشون بودم خیلی آروم و شمرده گفتم "نه، این دفعه کناره دريا نبود"
و بعد از مدتی سکوت به احمد نگاه کردمو گفتم "این دفعه کناره دريا نبود" و باز بعد از سکوتی
ديگر ادامه دادم "کناره دريا! نه... اما ... اما تو از کجا فهميدی که دفعه قبل کناره دريا خوابم برده؟
منکه چيزی بهت نگفتم. تو از کجا فهميدی که من ساکمو اون لحظه گم کردم؟"
چهرۀ احمد ريخت به هم.
همه چی رو فهميدم. نميتونستم باور کنم که تمومه این مدت بازيچه شده بودم.
بازيچۀ يه بازيه مسخره. بلند شدمو با صدايی که ميلرزيد فرياد کشيدم "متنفرم، ازت متنفرم." احمد
بلند شدو سعی کرد که آرومم کنه. دستشو گذاشت رو شونم و گفت "من فقط ميخواستم که ..."
دستشو انداختم پايين و فرياد زدم "به من دست نزن حيوون" و سریع پولهامو از رو ميز برداشتم و
به طرف در دوييدم.

در قفل بود و يادم افتاد که وقتی ميومديم تو احمد درو قفل کردش. برگشتم و با عصبانيت
گفتم "بيا درو وا کن وگرنه شيشه رو ميشکونم." احمد که از دستم عصبانی شده بود گفت
"وايسا ميخوام باهات حرف بزنم." سریع جواب دادم "من با تو حرفی ندارم، تو حالمو به هم ميزنی" و
رفتم به سمت پنجره که چند قدم با در فاصله داشت. پنجره قشنگی بود و به صورت کشویی باز میشد
اما اونم قفل بود. دنبال يه چيزی ميگشتم که باهاش شیشه رو بشکنم اما هيچی دم دست نبود و
همه چي طرف احمد قرار داشت.
به طرز عجيبی ترسيده بودم و جرأت نزديک شدن به احمد رو نداشتم.
ديوانه وار دور خودم ميچرخيدم و نميدونستم که چی کار بايد کنم.

اینقدر چرخیدم که وقتی وايسادم همه چی داشت دور سرم ميچرخيد.
به سختی تعادلم رو حفظ کردم و ملتمسانه فرياد زدم "بيا این درو وا کن ميخوام برم."
از اینکه من نتونستم شيشه رو بشکنم، خيالش راحت شد و نشست و به ظرف ميوه نگاهی
انداخت. از شدت خشم دندونام به هم ميخوردن و اگر قدرتش رو داشتم مثل پلنگی زخمی
حمله ور ميشدم و تيکه تيکش ميکردم.
نااميدتر از قبل فرياد زدم ميگم بيا درو وا کن.
بی توجه به حرف من يه سيب برداشت و مشغول پوست کندن شد. داشتم ديوونه ميشدم.
انگار کر شده بود. هر چی بيشتر داد ميزدم کمتر تأثير داشت. سعی ميکردم خودمو کنترل کنم.
ميدونستم که دارم خودمو خسته میکنم و اون به حرفهام گوش نمیده.
از روي درموندگی به پنجره تکيه دادم.
صداي قطرات بارون رو پشت سرم ميشنيدم که خیلی شاد آواز ميخوندن و از ته دل ميخنديدن.
برگشتم و با حسرت نگاهی به جشن بارون انداختم. من بايد الان پيش اونها باشم و باهاشون
همصدا بشم و آواز بخونم. من اینجا، پشت این پنجره چی کار میکنم.
خیلی مسخره هست خدا، مگه نه؟
من حتی عرضۀ يه شيشه شکوندن هم ندارم.
از مسخره هم مسخره تره...


۱۳۸۳/٩/۱٤

 

بالاخره تموم شد. همه چي تموم شد. من باختم. خيلي راحت. راحت تر از حد تصور.
باختم به خاطر اينکه قواعد بازي رو بلد نبودم. باختم به خاطر اينکه نميدونستم جرزني هم ميشه کرد.
خيلي راحت همۀ هستي ام رو از دست دادم. يه دل ساده و صادق، با يه قلب عاشق و يه عقل ناقص.
اينها همۀ هستي من بودند. همۀ وجودم.
تلاشهاي به ظاهر کوچک و احمقانه، اما با تمام توانم و
حرفهاي به ظاهر خنده دار و بچه گانه، اما از اعماق قلبم فايده اي نداشت.
اون همه تلاش، اون همه حرف گفته و نگفته، آخرش هم هیچی. آخرش پوچی.
نمیدونم تقاص چه کاری رو پس دادم. نمیدونم به چه جرمی مجازات شدم. اصلاً هیچی نمیدونم.
اما مهم نیست. دیگه گذشته. درسته که به قیمت زندونی و خرد شدنم  گذشت،
اما به هر حال گذشته. چه فرقی میکنه. تا حالا که مجبور بودم حرفهای بی اساس و بی احساس
یه عده رو تحمل کنم، حالا تحمل نگاههای تحقیر آمیز و ویران کننده هم اضافه شه. مهم نیست.
نباید دیگه فکرش رو کنم. نمیخوام دیگه خودمو عذاب بدم. به اندازه کافی اذیت شدم.
فقط دلم از یه چیزی میسوزه.  دلم برای خودم میسوزه.
دلم میسوزه از اینکه همیشه یه بازنده ام.

 


۱۳۸۳/٧/٢۱

 

اون ديدش دلم شکست                     ديد که باز شدم بی کس
ميدونست شبام تاريک و تاره              ميدونست ندارم حتی يه ستاره
ميديدش اشکام همه آوارن                 ميديدش چشمام تا صبح ميبارن
حس ميکرد دستام چه سردن             حس ميکرد که پر از بغضم و دردم
ميشنيدش ناله هاي دلمُ                   ميشنيدش سکوت شبمُ
ميفهميد نگاهام پر از هوس                ميفهميد وجودم تو غصه حبس
ميدونست لبريزه التماسم                  ميدونست حاضرم جون ببازم
ميديدش رنگم شده زرد                     ميديدش غرقم تو غصه و درد

اما باز رفتش بی بهونه                      نگفتش دلم تنها ميمونه
نگفتش جای زخمش نمیره                نگفتش دلم از درد میمیره
ندونست که من ميشم ديوونه            این رو حتی سايش ميدونه

رفتشُ باز هم مثل قديما                   شدم دوباره تنهاي تنها
شدم دوباره غمگين و حيرون             موندن کنارم شبام و بارون

چقدر زود یک سال شد.


۱۳۸۳/٧/٧

 

وای، نه ... باورم نميشه. نميدونم چی بايد بگم. زبونم بند اومده. این چه کاری بود که کرديد.
نميدونم دارم خواب ميبينم يا بيدارم.
تاحالا هيچ وقت اینجوری مات و مبهوت نشده بودم. تا حالا اینقدر بهم محبت نشده بود.
من ... من لياقت این همه محبت رو ندارم. من ... من ... من اصلا .... ای بابا. چرا کلمه ها از
دستم فرار ميکنن. چرا حالا که بهشون احتياج دارم برام بازی در ميارن.
باور کنيد نميدونم چی بگم.
توي عجب مخمصه ای گير کردما (مخمسه چه شکلی بود ديگه). بين این همه کلمه
چی گشتم پيدا کردم حالا.
آخه  این چه کاری بود کردید.
اینقدر من رو شرمنده کرديد که خجالت کشيدم همۀ وبلاگها رو ببينم. باورتون ميشه خجالت کشيدم.
اون احسان هم که ديگه هيچی. يه کاری کرد که از خدا هم خجالت کشيدم و دلم براش سوخت.
ممنونم. از همتون ممنونم. بينهايت ممنونم.
مخصوصا از اونايی که حتی برای بار اول بود وبلاگشون رو می دیدم و به من بی اندازه محبت کرده بودند.

من واقعا لياقتش رو نداشتم.


۱۳۸۳/٦/٢٦

 

خب، تعریف کن ببینم چه خبرا؟ ما رو نمیبینی خوشی؟
خوش میگذره اون بالابالاها؟ راستش رو بگو، چی کار میکنی اون بالا تک و تنها؟
حوصلت سر نمیره؟ نه راستی، حوصلت برای چی سر بره. این همه سرگرمی داری.
یکی از سرگرمیهاتم اینه که آدم منفجر کنی!
از این کار لذت میبری، مگه نه؟
از انفجاره آدمايی که بی گناه غرق گناهند و آدمايی که گناهشون بی گناهيه.
ميدونی که کیا رو دارم ميگم؟
راستی میدونی که شدم مثل یه کوه آتشفشان؟ میدونی ظاهری آرام و خاموش دارم اما درونم
در حال سوختن و گداختن؟ میدونی که همه چی رو میریزم تو خودم و بیرون نمیدم؟
همه اینها رو میدونی؟!
اینم میدونی که چیزی به انفجارم نمونده؟ میدونی هر لحظه امکان داره فوران کنم و هر چی
تو خودم سالها جمع کردمو بریزم بیرون؟ آره، اگر نمیدونی میگم که بدونی.
دیگه تحمل ندارم. آخه طاقت هم حدی داره. چقدر مگه منه مردنی ظرفیت دارم.
دیگه نمیتونم همه چی رو بریزم تو خودم و دم نزنم. باور کن دیگه نمیتونم. نشانه های این انفجار
هر لحظه داره بیشتر و بیشتر میشه.
عجیبه، چرا پس کسی حس نمیکنه. چرا کسی احساس خطر نمیکنه.
هه هه، چه خوش خیالم. باید هم اینطور باشه. چون به کسی چیزی نمیشه و فقط خودم نابود میشم.
مثل اون دوست بدبختم که تنها خودش نابود شد. اون بیچاره هم منفجر شد. اونم یه کوه آتشفشان
شده بود و از همه جای بدنش بوی گوگرد به مشام میرسید. اونم ظاهری خاموش و سرد داشت ولی
درونش داغ داغ بود و در حال جوش و خروش. وقتی که اون مرد همش با خودم میگفتم چقدر بد مرد.
چقدر بیهوده مرد و چقدر شرم آور. اما حالا آرزو میکنم که منم مثل اون بشم.
در اوج مستی و از خود بی خود بودن.
حداقل اینجوری دیگه فکر چیزی رو نمیکنم و کمتر زجر میکشم.
آره، اون اینقدر خورد و اینقدر کشید تا راحت شد. تنها راهی که میتونست جلوی فورانش رو بگیره
همین بود. میخواست با این کار شعله هایی که از بدنش زبونه میکشید رو خاموش کنه اما افسوس
که قلب پاک و پر حرارتش هم خاموش شد. میخواست جلوی انفجارش رو بگیره و آروم بشه اما
دل معصومش طاقت نیاورد و خیلی بیصدا منفجر شد. تو هم از این منفجر شدنها لذت میبری.
نگو نه، خودت میدونی که راست میگم.

هه یاده یه جملۀ بی ربط اما بامزه افتادم. از بچگی به این جمله میخندیدم و برام مبهم بود.
اینکه میگن دلم مثل سیر و سرکه داره میجوشه. عجب جملۀ جالبیه!
آخه من نمیفهمم سیر و سرکه اگر بجوشن چی میشه مگه؟
چه اتفاق وحشتناکی میفته از جوشیدن این دو تا که اینقدر معروف شدن؟
پس من چی باید بگم برای دلم؟ برای من از سیر و سرکه گذشته. از جوشوندشونم گذشته.
مال من داره ذوب میکنه تمومه بود و نبودم رو.
آره خدا جون. هر روز در حال ذوب شدنم و هر شب از راه چشام خالی میکنم درونم رو.
از راه بی اعتمادترین اعضای وجودم و بوسیله اشکهایی گداخته و افروخته.
تو کل روز هر چی میشه تو خودم میریزم و هر حرفی میزنن توی قلبم حبسش میکنم تا اینکه شب
برسه و به وسیله اشکام خالیشون کنم. اگر گریه نکنم منفجر میشم. داغون میشم. اگر خودمو
خالی نکنم دیگه برای فردا جایی برای مواده مذاب باقی نمیمونه. اونوقت امکان داره تو روز فوران
کنم و همه پی ببرن که منم یه آتشفشان بودم!
برای همینه که عاشق شب هستم. عاشق تاریکی و سیاهی. چون تو شب خودم میشم.
خوده خودم. با همون روحیه و احساسات و شخصیت. دیگه لازم نیست فیلم بازی کنم، اونم توی
چند نقش. بلکه میتونم با خیال راحت نقش خودم رو بازی کنم. نقش یه آدم خل و چل!
چقدر خودمو تحویل میگیرم.

میبینی خدا، دیگه عادت کردم به این گریه های شبانه. اینقدر گریه میکنم که بالشم خیس و داغ میشه
و دیگه نمیتونم روش بخوابم. دست خودمم نیست. دراز میکشم و از توی سقف به آسمون خیره میشم.
به آسمونی که توی هفت تاش یه ستاره هم ندارم ولی خرسندم از اینکه پر از ستاره هست.
دراز میکشم و میرم تو عالم هپروت و چشامو به دست اشکاش میسپارم. میزارم هر چقدر که
میخوان برای هم درد دل کنن و از دیدن همدیگه شاد بشن. میزارم چشام راحت باشن و تا دلشون
میخواد ببارن تا گونه هامو خوشبو کنن و پوستمو با طراوت. میزارم اشکام آزاد باشن. آزاده آزاد.
هر جا که میخوان برن و هر چه قدر که میخوان بیان. میزارم تا دونۀ آخرش بیان و خودشون رو خلاص
کنن از قفس. آره، شبهای من اینجوری میگذره. شبهایی همیشه ابری و بارونی.
من این بارون رو دوست دارم. بارونی که به من آرامش میده. اگر این بارون نباره نمیتونم روز دیگه ای رو
شروع کنم. اما الان چند وقته که دیگه بارون هم آرومم نمیکنه. دیگه نمیتونم شبها خودمو خالی کنم تا
برای پر شدن فرداش آماده بشم. دارم سر ریز میشم. برای همینه که میگم چیزی به منفجر شدنم
نمونده. دیگه آخر خطم ... چقدر این جمله وحشتناکه!
این جمله رو آخرین بار همون دوستم که از این دنیای نکبت بار آزاد شد بهم گفت. وقتی این رو گفت
تمام ذرات بدنم لرزیدن. چرا باید یه جوون تو این سن این حرف رو بزنه؟ اون موقع نمیتونستم درک
کنم و برام قابل قبول نبود چنین حرفی. اما حالا به حرفش رسیدم. حالا میفهمم که چی میگفت و چه
حالی داشته. منم دارم نا خواسته راه اون رو ادامه میدم.
من هنوز به آخر خط نرسیدم اما به وضوح آخر خط رو میبینم.
میبینم که چه سرنوشت شومی در انتظارمه و قادر به تغییر دادنش نیستم.
آره خدا جون. من خودم خوب میدونم که عاقبت چی میشه. میدونم که آخره
کارم به کجا ختم میشه و اینم میدونم که بدتر از اونی میشه که میدونستم.

خسته شدم دیگه. از همه چی خسته شدم. از این زندگی کردن بی هدف خسته شدم.
از این نوشتن های بی فایده هم خسته شدم. دستهام بی اراده برای دل خودشون مینویسن.
دستهای لعنتی.

خدا جونم، راستی يه سوال ازت دارم. تو رو جون خودت راستش رو بگو.
بگو ببینم، کسری هم منفجر کردی؟


۱۳۸۳/۳/۳۱

 

من سعي ام رو کردم. واقعا کردم، اما نشد. نشد که مطلبمُ تموم کنم و نصفه کاره نذارمش.
نشد که يه کارو تا آخر درست انجام بدم. نشد که به خودم ثابت کنم اونقدرا هم بی عرضه نيستم.
نميدونم ديگه چی بگم. نميدونمم چی بايد بگم. اصلا مگه قراره چيزی هم بگم.
هرچی ميخوام زندگی رو سخت نگيرم و  بيخيال باشم، اما زندگی بيخيال نميشه و سخت ميگيرتم.
منکه خودم نفهميدم چی گفتم و چی ميخواستم بگم اما يه چيزی رو خوب فهميدم.
زندگی خیلی چيزه بی ارزشيه، منم از اون بی ارزش تر.
نميدونم کی ميتونم که این يه کارو حداقل تموم کنم تا نصفه نمونه مثل بقیه کارام.
تنها ميدونم که بالاخره يه روزی ادامه ميدم. من رفيق نيمه راه نيستم.
ديگه نميتونم حرف بزنم. فقط ميتونم بگم معذرت ميخوام و خداحافظ.
همين.


۱۳۸۳/۳/۱٧

 

سوغات شمال (۴)

ایندفعه دودل نبودم که زنگ بزنم يا نه. تا رسيدم زنگُ زدمو منتظره صداي احمد شدم. تا صداي
احمد رو شنيدم که گفتش کيه، جواب دادم خودت خوب ميدونی که کيه. احمد که معلوم بود
هيچ تعجبی نکرده با خونسردی گفت "چی شده باز؟ دوباره ساکتُ گم کردی؟"
تا حالا هيچ کس نتونسته بود با حرف زدن اینقدر کفر منو در بياره اما این بشر خیلی با مهارت
این کارو ميکرد و با هر جملش روح منو سوهان ميزد. در حاليکه سعی ميکردم خونسرديمو حفظ
کنم گفتم "زود باش پولهامو ور دار بيار، وگرنه ... وگرنه ميرم پيش پليس (چيزی به ذهنم نرسيد آخه)"
اسم پليس که اومد راننده پياده شدو اومد طرفم گفت کرايه ما رو بده بريم پي کار و زندگيمون.
احمد از اون پشت گفت کرايه چي رو بايد بدم؟ آقاي راننده هم کله اش رو کرد تو زنگُ گفت
هيچی آقا با شما نبودم. من با ديدن راننده جراتم بيشتر شد و گفتم "ميدونم پولهام پيشته، همين
حالا بيا پسشون بده". احمد خیلی آروم گفت "چه پولی رو بايد پس بدم؟ حتما پول نگه داريه ساکت
رو ميخوای؟" راننده روشو کرد به طرفم و یه چیزی گفت که مثلا یه چیزی گفته باشه! بهم گفت "چرا به
مردم تهمت ميزنی؟ چه مدرکی داری که پولات دسته این آقاس؟"
البته راست ميگفت. من هيچ مدرکی نداشتم و نميتونستم چيزی رو ثابت کنم اما این دلیل نمیشد
که من دارم الکی تهمت میزنم. با حالت عصبانی جواب دادم "يعنی چی چه مدرکی؟! شما الان چه
مدرکی داری که من کرايت رو ندادم؟" راننده که معلوم بود عصبانی شده گفت "من احتياجی به مدرک
ندارم، اگر ندی اونوقت ..." پريدم تو حرفشو گفتم "منظوری نداشتم! فقط یه مثال زدم. من کرايه شما
رو ميدم فقط کمکم کنيد تا پولامو پس بگيرم." همین رو کم داشتم خدا. صد رحمت به احمد.
احمد که همه چی رو داشت ميشنيد با خنده، خطاب به راننده گفت "آقا، این شما رو گذاشته سر کار و
ميخواد به این طريق ما رو تيغ بزنه" و سپس قطع کرد و رفت. ميخواستم داد بکشم و فحش بدم اما
زبونم بند اومده بود. راننده بر و بر نگام ميکرد و حتما فکر ميکرد که من نصف شبی شوخيم گرفته.
ملتمسانه بهش گفتم "باور کن که من ..." بقيه حرفمو نزدم و دستمو گذاشتم رو زنگ.

صداي گوش خراش احمد اومد که تهديد ميکرد اگر يه بار ديگه زنگ بزنی پليس رو خبر ميکنم (حتما
چيزی به ذهنش نرسيده بود.) اسم پليس که اومد دوباره راننده فيلش ياده هندوستان کرد و گفت
"کرايه منو ميخوای آخر بدی يا نه؟ به خاطر تو اینهمه الاف (علاف؟) شدم وگرنه همون اول ميگفتی پولی
ندارم منم ميرفتم پي کارم. منکه مسخرۀ تو نيستم" احمد هم نطقش باز شد و شروع کرد به گفتن
جملات زهردارش. به راننده گفت "آقا از من ميشنوی بيشتر از این خودتو الاف نکن و بازيچه نشو و ..."
و يه سری حرفاي ديگه که من فقط ميشنيدم. فقط ميشنيدم بدون اینکه بفهمم چی داره ميگه.
بدون هيچ عکس العملی سر جام خشکم زده بود. باور نميکردم که منظور تمام حرفاي احمد متوجه
من باشه. باور نميکردم اینقدر راحت به خودش اجازه داده دربارۀ من اینجوری حرف بزنه. هيچی رو
باور نميکردم. بعد از سخنرانيش، راننده نگاه هاي زهر آلودش رو به سوي من کرد. بغضم گرفته بود.
فقط با چند تا جمله خرد شده بودم. غروری رو که تا حالا با هزار بدبختی حفظش کرده بودم خیلی
راحت شکوندم و گفتم "احمد راست ميگی، من يه دروغ گو هستم. اصلا هر چی تو گفتی راست بود.
خواهش ميکنم بيا فقط پول کرايه ماشين رو بده. تو رو خدا بيا ..." صداي گذاشتن گوشی به
التماسهاي من پايان داد.

حسابی درمونده شده بودم. نه پولی داشتم که کرايه ماشين رو بدم نه ميتونستم پولهامو پس
بگيرم از احمد. ميخواستم همون جا بشينم و گريه کنم تا شايد دلشون برام بسوزه و اینقدر اذيتم نکنن.
از خستگی و گرسنگی ديگه نميتونستم روي پاهام بايستم. تکيه دادم به ديوار و آروم آروم نشستم.
دستامو گذاشتم روی زانوهام و سرمو چسبوندم به ديوار و چشامو به افق دوختم. هيچ کاری از دستم
بر نميومد. راننده با حرفای من کمی نرم شد و اومد بالاي سرم و گفت کجا پولاتو گم کردی؟
ميخواستم همه چي رو از اول تعريف کنم براش اما فقط گفتم نميدونم.
دوباره پرسيد برای چی میگفتی پولات دست این مردس؟
باز گفتم نميدونم. با حالت تمسخر آميزی گفت پس تو چی ميدونی؟
و باز همون جمله رو، اینبار توي دلم زمزمه کردم.
صداي غيژ غيژه باز شدن در به این پرسش و پاسخ بيهوده خاتمه داد.
سايه ای روي زمين کنار پاهام نقش بست. سايۀ احمد بود که جريان کرايه رو از راننده ميپرسيد.
راننده هم شروع کرد با آب و تاب همه چی رو تعريف کردن. آخر سر هم تو سايۀ احمد ديدم که
دستش رفت توي جيبش و يه چيزايی در آورد و داد به راننده. چشمامو از سايه گرفتم و دوباره به
همون نقطۀ نامعلوم خيره شدم. ديگه هيچی برام مهم نبود. ديگه مهم نبود که احمد اومده تا پولامو
بده يا اومده فقط کرايه رو حساب کنه. ديگه مهم نبود که به کمک راننده بتونم پولامو پس بگيرم يا
نتونم. ديگه مهم نبود که ميخوام چی کار کنم و چی ميشه. واقعا هيچی مهم نبود.
به اندازۀ کافی التماس این و اون رو کرده بودم و تحقير شده بودم. فقط همين موضوع برام مهم بود.
فقط این موضوع بود که عذابم ميداد و با خودم ميگفتم که چرا کار به اینجا کشيد.
کجاي کارم اشتباه بود که همه چی ريخت به هم. اصلا کجاي کارم درست بود.
خيلی مسخرس. هميشه که ميخوام براي کارام فکر کنم تا درست انجام بدمشون از هميشه
بدتر ميشن. براي همينه که شايد هيچ وقت فکر نميکنم که چی کار ميخوام کنم و هميشه سریع
تصميم ميگيرم و کارامو انجام ميدم. اما عيب نداره. از این به بعد ميشم مثل هميشه. ديگه فکر
هيچی رو نميکنم تا کارا خراب تر نشه. ديگه فکر کجا خوابيدن شب رو نميکنم و براي فردا هم
همون فردا تصميم ميگيرم. همۀ اینها رو وقتی به اون نقطه هه خيره شده بودم با خودم مرور ميکردم.

سايه ها داشتن همچنان با هم حرف ميزدن. صداهاشون برام گنگ و مبهم بود. هيچ توجهی نداشتم
که چی دارن بهم ميگن و مهم هم نبود برام. يه صداي بلندی به گوشم رسيد که ميگفت حالا ميخوای
شب رو کجا بخوابی؟ صداي راننده بود که رفته بود سمت ماشينش و داشت دلسوزی ميکرد مثلا.
خسته تر از اونی بودم که بخوام جوابی بدم. دوباره صداي راننده رو شنيدم که ميگفت حق با شما بود.
سپس نشست پشت فرمون و راهشو گرفت رفت. اما منکه چيزی نگفتم تا بخواد حق با من باشه.
پس حتما این جمله رو به احمد گفته. مهم هم نبود چه حقی رو داده به احمد.
چشامو بستم تا گرد و خاک ناشی از حرکت ماشين روي خاکها اذيتم نکنه. چشامو بستم و سعی
کردم به هيچی فکر نکنم. اما مگه شد. يادم افتاد که ساکم توي ماشين بود و همۀ وسايلم
 توی ساک. از این بهتر نمیشد. پيش خودم خنديدم و گفتم "وای خدا، چرا من اینقدر شانس دارم؟"
خواستم بلند شم و برم دنبالش اما ديدم فايده اي نداره و گفتم مهم نيست. همون بهتر که بره
گم و گور شه اون ساک کذايی. وقتی چشامو باز کردم اون نقطه نامعلوم دوست داشتنی جاي
خودشو به دکمۀ شلوار داده بود.
احمد روبروم ایستاده بود با يه قيافۀ حق به جانب. بدون هيچ جمله اي همينطور روبروم ایستاده
بود و معلوم نبود که منتظره چی هستش. وقتی که ديد من سراسر سکوتم، سکوتُ شکست و
گفت تا کی ميخوای اینجا بشينی؟ ميخواستم از همون سری جواب هاي نميدونم رو تحويلش بدم
اما حال این يه کلمه هم نداشتم. نشست روبروم و زل زد به چشماي بی روحم. من از توي چشماش
به نقطه پشت سرش خيره شدم. با لحنی دلجويانه و آروم گفت "بلند شو بريم خونه. پولات پيش منه.
بلند شو بيا حداقل يه چيزی بخور. ميدونم که از ظهر تا حالا هيچی نخوردی."
آسمون با رعد و برقش به جاي من جواب داد. فهميدم که بزودی بارون ميگيره و با اومدنش من
آرومه آروم ميشم و همه چی رو فراموش ميکنم. آخ که من چقدر بارون رو دوست دارم حتی در
بدترين شرايط. احمد هم از فرصت استفاده کرد و گفت "ببين هوا هم خرابه، نميتونی بيرون بخوابی"
بيچاره خبر نداشت که من آرزومه هميشه هوا خراب باشه. اونم ديد که حرف زدن با من هيچ فرقی با
حرف زدن با ديوار پشت سرم نداره بلند شد و گفت "من ميرم تو، بهتره که تو هم ديوونه بازی در
نياری و بيايی" وقتی ديد که من هيچ عکس العملی نشون نميدم، رفت تو و در رو بست.
ناگهان همه جا تاريک شد. دلم هری ريخت پايين. اومدم داد بزنم چراغُ چرا خاموش ميکنی که ديدم
حياط خودشه و ميتونه خاموش کنه.

خیلی طول نکشيد که بارون گرفت. دونه هاي قشنگش با تن خستم عشق بازی میکردن و در آخر
خودشون رو به خاک ميماليدن. از بوی خاک و بارون مست شدم. پاهامو به طرف خودم کشيدم و
دستامو دورش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام. نشستن رو خاک اونم زير بارون توي تاريکی
هم عالمی داره. تنها صداي قطرات بارون با زمين شنيده ميشد.
با اینکه ديوانه وار بارون رو دوست دارم، بعد از مدتی فهميدم که احمد راست ميگفت و نميشه با این
وضع جايی خوابيد. نتونستم جلوي خندمو از این همه شانس بگيرم و گفتم "آخه خدا، الان چه وقت
بارون فرستادن بود" این اولين باری بود که به معشوقم بی احترامی کردم و خواستار بند اومدنش شدم.
بارون به جاي قطع شدن، شديد تر هم شد تا خشمشُ نشون بده.

صداي غيژ غيژه باز شدن در خلوتمون رو بهم زد. گرماي دستی رو روی دستهای سردم حس کردم.
سرمو بالا آوردم و با چشماي نااميدم به احمد نگاه کردم. توی صورت احمد ترس خودنمایی میکرد.
احمد دستهامو محکم گرفتُ با يه فشار از زمين جدام کرد. قدرتی برای مقابله نداشتم. در حاليکه
دست منو ميکشيد و به طرف خونه ميرفت گفت "تو عقلت رو از دست دادی، ميخوای بميری نکنه؟"
با خودم گفتم از کی تا حالا آدم ميميره اگر يه جا بشينه. ديگه چاره ای نبود. به هر حال بايد يه جايی
پيدا ميکردم. شايدم يه وقتی ميمردم کسی چه ميدونه. ميدونستم که کاری که ميکنم کاملا اشتباهه اما
ديگه مغزم نم کشیده بود و قدرت تصميم گيریش رو از دست داده بود و نميخواستم هم فکر کنم به
هیچی. احمد دستمو ول نميکرد و تا خوده خونه کشوند منو و هی پيش خودش غر غر ميکرد.
توي خونه هنوز آشغال سيبم با سبده ميوه روي ميز بود. احمد درو قفل کرد و مثل دفعه قبل يه راست
رفت تو آشپزخونه. منم رفتم جاي قبليم نشستمُ به سیبهای خوشگل نظر انداختم. احمد برگشت
پیشم در حاليکه يه سيگار گوشۀ لبش بود و تو دستاش يه سینی شامل مقداری کالباس و نون قرار
داشت. سینی رو داد دستمو يه پک به سيگارش زد و نشست روبروم.
مشغول ساندويچ درست کردن شدم و احمد هم با سيگارش ور میرفت...


۱۳۸۳/٢/٢٧

 

سوغات شمال (۳)

مدتی بود که جلوي در خونش وايساده بودم اما جرات زنگ زدن نداشتم. برام خیلی سخت بود که از
يه آدمه غريبه تقاضاي پول کنم. هيچ جمله اي به ذهنم نميرسيد که وقتی ديدمش بهش بگم.
وقتی زنگُ زدم از کارم پشيمون شدم و خواستم که فرار کنم (يادش بخير بچگي ها).
براي همين سریع رومو برگردوندم و چند قدم دور شدم اما با شنيدن صداي احمد که ميگفتش
"بيا تو، منتظرت بودم" و سپس صداي باز شدن در، از رفتن منصرف شدم. براي اولين بار تو زندگيم
با خودم جدی فکر کردم و گفتم که همون دم در موضوع رو بهش ميگم، اگر پول داد که داد، اگر هم نداد
راهمو ميکشم و برميگردم. درو وا کردمو رفتم تو. حياط بزرگی داشت و پر از درخت. از توي حياط رد شدمو
خودمو به خونش رسوندم. احمد دم در ایستاده بود و تا منو ديد گفتش که پس چرا اینقدر دير اومدی؟
منم براي اینکه خيالش رو راحت کنم گفتم من يه مشکلی برام پيش اومده که اومدم اینجا وگرنه ...
که پريد وسط حرفم و گفت خب بيا تو تعريف کن، چرا دم در؟
نميدونم چه نيرويی منو به طرف تو کشيد با اینکه ميدونستم نميشه به چنين آدمی اعتماد کرد و اصلا
قصد تو رفتن نداشتم. خونۀ قشنگی داشت با يه دست مبل قشنگتر و خیلی جم و جور.
از سليقه اش خوشم اومد که اینقدر همه چي رو قشنگ چيده. وقتی روي مبل نشستم دلهره ام کمی
فروکش کرد و به نظرم اونقدرا هم آدمه بدی نيومد. احمد رفت از توي آشپزخونه مقداری ميوه برام آورد و
گذاشت روی ميز و در حالی که مي نشست روی مبل روبروييم گفت شام که خوردی حتما؟
کاشکی يادم نمينداخت، چون تا اینو گفت شکمم دوباره شروع کرد به بازی دراوردن. سریع جواب دادم
"آره، معلومه که شام خوردم" و سرمو اینور اونور چرخوندم تا يه ساعت پيدا کنم.
بالاخره يه ساعت پيدا کردم اما وقتی خوب نگاش کردم نزديک بود سکته کنم. ساعت 3:30 رو نشون
ميداد و من الان بايد هفتمين پادشاه رو خواب ميديدم. احمد که متوجۀ تعجب من شده بود گفتش که
"اون ساعته خرابه، يعنی تو نفهميدی؟" و بعدش بلند شد و رفت طرف ساعته.
منکه حسابی گيج شده بودم گفتم چرا و سریع يه دونه سيب ورداشتم و شروع کردم به گاز زدن.
اینقدر گشنه بودم که به کل يادم رفته بود براي چی اومدم اینجا و تو فکره این بودم که بعد از سيب
چی بخورم. احمد برگشت و ديدم که ساعت رو روي 11:15 تنظيم کرده.
خوب شد، حداقل فهميدم که دنيا دست کيه الان.
وقتی سيب خوردن منو ديد لبخندی زد و گفت چند ساله سيب نخوردی؟
خیلی عصبانی شدم از حرفش و خواستم همون لحظه بزارمش زمين اما مغزم دستوره ادامۀ خوردن رو
صادر کرد. يواش يواش داشتم به اون محيط عادت ميکردم. ديگه از احمد بدم نميومد و وجودش آزارم نميداد. آشغال سيبم رو گذاشتم توي ظرف و خواستم يکی ديگه بردارم که ديگه روم نشد.
احمد هم شروع کرد به حرف زدن و گفت "خیلی خوب کاری کردی که اومدی و خیلی خوشحال شدم. حالا
بلند شو بيا تا اتاقها رو بهت نشون بدم." من تازه يادم افتاد که اون چه جور آدمی هست و چی تو فکرشه. برای همین سریع گفتم که "راستش من يه مشکلی دارم." منتظره اینکه ازم بپرسه چه مشکلی نشدم و ادامه دادم که "من ساکمو گم کردم و پولهام داخلش بودن. براي اینه که اومدم اینجا تا اگر ممکنه بهم مقداری پول قرض بدی و ..." حرفمو قطع کردو گفت پس تو براي اینکه ازم پول بگيری اومدی اینجا.
از خجالت سرمو انداختم پايين و گفتم آره چون هيچ جايي رو نداشتم که برم.
احمد از رو مبل بلند شدو شروع کرد مثل فيلسوفها قدم زدن و گفت "حالا واقعا گم کردی يا ميخوای
ما رو به تيغی؟" تا حالا هیچ کس بهم اینجوری توهین نکرده بود.
بلند شدمو با عصبانيت گفتم "نه، ميخواستم سيب بخورم چون خیلی وقت بود که نخورده بودم" و رفتم
سمت در. حرفاش مثل نيشه زنبور بود و با خودم گفتم که از اول نبايد ميومدم پيش يه همچين آدمی و
ازش تقاضاي کمک کنم. همش تقصيره خودمه که نميتونم مثل بچه آدم تصميم بگيرم.

صداي خندۀ احمد داشت دیوونم میکرد. وقتی به در رسیدم گفت صبر کن باهات شوخی کردم و رفت
سمت يکی از اتاقها. من درو وا کردمو داشتم ميگفتم که "لازم نيست، نميخواد ولخرجی ک..."
که ديدم ساکم دستشه و داره به طرفم مياد. چشام برقی زدو بقيه حرفمو خوردم.
از اوج عصبانيت چنان آروم شدم که باورش براي خودمم مشکله.
احمد اومد پيشم و گفت بيا، اینم ساکت.
نميتونستم تو چشاش نگاه کنم. ساکمو ازش گرفتم و گفتم پيشه تو چی کار ميکنه؟
اونم گفت که از توي دريا پيداش کرده. ميدونستم که امکان نداره چنين چيزی.
چطور ممکنه این همه راهو آب با خودش بياره اینجا و درست هم احمد پيداش کنه.
اما مهم نبود چه جوری دستش رسيده به هر حال الان ساکم پيش خودم بود و از این بابت خوشحال بودم. با اینکه از دست حرفهاش خیلی عصبانی بودم، ازش تشکر کردم و گفتم که ببخشيد اگر بي احترامی کردم بهتون. اونم لبخنده معنا داری زد که پشيمون شدم از اینکه ازش عذر خواهی کردم.

وقتی در حياطش رو ميبستم با خودم گفتم که کاش حداقل شامم هم ميخوردم اونجا.
رفتم به سمت خيابونُ يه ماشين گيرم اومد بعد از کلی وايسادن. نشستم تو ماشينُ با خودم فکر کردم
که چه جوری احمد ساکمو پيدا کرده. از لحاظ منطقی خیلی بعید به نظر می یومد.
صدای راننده، منطق بافی هام رو ریخت به هم که گفتش بفرمایید. وقتی در ساک رو باز کردم تا
کرايه رو بهش بدم ديدم که هيچ اثری از پول نيست. پياده شدمو همۀ خرت و پرت هاي ساک رو ريختم رو
صندليه ماشين اما از پول خبری نبود. راننده هم داشت زيره لبش چيز ميز نثارم ميکرد.
همه چی رو صد بار زير و رو کردم که راننده طاقتش طاق شدو گفت "لابد انتظار داری معجزه رخ بده و پول
سبز شه از لاي اینا؟" نگاه وحشتناکی بهش انداختم، طوری که يه حيوونه درنده به شکارش نگاه ميکنه.
دوباره نشستم تو ماشينو گفتم که پولهام جا مونده اونجايی که سوار شدم.
اونم گفت خب من چی کار کنم؟
گفتم منو برگردون همونجا که سوار کردی که هم پولهامو پيدا کنم و هم کرايت رو بدم.
نميدونم چی تو چشام خوند که بعد از خيره شدن بهشون گفت با اینکه ديرم شده و ميخوام برم خونه، اما عيب نداره دوباره برت ميگردونم...


۱۳۸۳/٢/٢

 

سوغات شمال (۲)

بالاخره رسيديم. اتوبوس ایستاد و مسافرا يکی يکی بلند ميشدن تا خستگيه راه رو از تنشون
در کنند. منم بلند شدم و چند تا حرکت کششی کردم تا حالم سره جاش بياد. بدنم خشک
شده بود روي این صندليه مزخرفش. احمد هم بلند شد و روشو کرد به طرفم و گفت پس
امشب ميبينمت. من تو فکره این بودم که با این قد بلندش چه جوری جا شده روی صندلی.
دوباره صداش اومد که کروکي رو گم نکنی يه وقتی. يادم افتاد که در اولين فرصت اون کاغذو بندازم دور.
از اتوبوس پياده شديم و از هم خداحافظی کرديم. چيزی به غروب نمونده بود.
ساکمو برداشتم و به طرف دريا راه افتادم. غروب خورشيد هميشه زيباست مخصوصا که آدم
کناره دريا هم باشه. دوست داشتم فرو رفتن خورشيد توی آب رو ببينم.

روي ساحل دريا پر از سنگهاي بزرگ بود. البته ديگه نميشه اسمشو گذاشت ساحل چون
همش سنگ گذاشته بودن تا جلوي هجومه دريا رو بگیرن.
از سنگها رفتم پايين و روي يکيشون نشستم و پاهامو جم کردم توي شکمم.
وقتی تکيه دادم ديدم که این سنگهای به این سفت و سختی، از صندليه اتوبوسه
نرمتر و راحتترند. ساکمو انداختم روي سنگ بغل دستمو به برخورده موجها با سنگها خيره شدم.
درياي آبی (آبی مايل به سبز لجنی!) با آسمونه قرمز منظرۀ قشنگی رو به وجود آورده بود.
آسمون به رنگ خون بود. انگار خدا قربونی کرده بود و خونش همه جا رو داشت فرا ميگرفت.
بر خلاف انتظارم خورشيد نرفت توي آب و پشت درختها گم و گور شد.
خیلی ناراحت شدم که چرا همچين شد.
از بچگی فکر ميکردم که خورشيد از پشت کوهها در مياد و توي دريا غرق ميشه اما اینطور نشد.
به خودم دلداری دادم که عيب نداره حالا، شايد فردا مسير حرکتش عوض شه.
آروم چشمامو بستم و تنها صداي موج بود که برام لالايی ميگفت.
نفهميدم که چی شد همونجا خوابم برد.

وقتی چشمامو باز کردم نزديک بود از ترس توي آب بيفتم. هوا کاملا تاريک بود و موجها با
صداي وحشتناکی خودشونو به سنگها ميکوبيدن. از ترس جيغه کوچيکی کشيدم و مثل فنر
از جام پريدم. يه مدت گذشت تا بفهمم اونجا کجاستُ من چیکار ميکنم.
با ناباوری به سنگی که روش خوابم برده بود نگاه میکردم و مونده بودم که چه جوری روش جا شدم.
خوابيدن روي این سنگ کوچيک و تکون نخوردن سخت تر از نشستن احمد با اون قد درازش
روي صندليه اتوبوس بود. ترسم کامل شد وقتی که ديدم ساکم روي سنگی که روش گذاشته
بودم نيست. از سنگها به سرعت اومدم پايين که اگر افتاده باشه پيداش کنم اما پایین هم نبود.
موجها با قدرت به سنگ زیر پام ضربه ميزدن و حس ميکردم که ميخوان منو به طرف خودشون بکشن.
به دريا نگاه کردم تا اگر توي آب افتاده باشه ببينمش اما توي اون تاريکی چيزی ديده نميشد.
تا بالای زانوهام رفتم توي آب تا کناره ها رو ببينم. سرمای آب رو تا اعماق وجودم حس کردم.
توي آب از کناره سنگها رد ميشدم تا شايد ساکمو پیدا کنم.
به سختی ميشد روي سنگهای توي آب راه رفت اما چاره ای نبود چون از بيرون آب نميشد جای
زيادی رو ديد. تمامه شلوارم خيس شده بود اما بايد هر طور که بود ساکمو پيدا ميکردم چون
همۀ پولهام داخلش بود و اگر پيداش نميکردم حتی بليت برگشت هم نميتونستم تهيه کنم چه برسه
به اینکه بخوام جايی رو هم کرايه کنم. حدوده نيم ساعت توي آب اینور و اونور رفتم اما تنها چيزی
که نصيبم شد سردیه آب بود. اومدم بيرون و خودمو انداختم روي يه تيکه سنگ.
از سرما دندونهام به هم ميخورد و دستام بی اختيار ميلرزيدن.
توي کفشم پر آب بود و انگشتای پام بی حس شده بودن.
دستامو به هم چسبوندم و گرفتم جلوي دهنم و با خودم شروع کردم به حرف زدن.
به خودم میگفتم که:
"عجب آدمه احمقی هستم که توي این سرما رفتم توي آب.
اصلا از کجا معلوم که ساکم توي آب افتاده و الکی خودمو خيس کردم.
همش تقصيره اون خواب لعنتیه. اگه نخوابيده بودم الان مجبور نبودم که
اینجا بشينم و بلرزم. اما ساکه چه جوری حرکت کرده؟
ساکها چه بخوابن چه نخوابن تکون نميخورن که.
نکنه من تو خواب حرکت کردم؟"

واقعا ديوونه شده بودم و با خودم دعوا ميکردم و بلند بلند حرف ميزدم.
مغزم از کار افتاده بود و نميدونستم چی کار باید کنم.
مثل يه ماهيه نيمه جون افتاده بودم رو سنگها و تکون ميخوردم.
اینقدر با خودم حرف زدم و دعوا کردم که ديگه از دست خودمم خسته شدم.
حساب زمان از دستم در رفته بود و نميدونستم نصف شبه يا تازه شب شده چون اصلا
نميدونستم که چقدر خوابيدم. ای خدا آخه چرا من هيچ وقت يه ساعت ندارم که به این دستم ببندم.
شکمم شروع کرده بود به سر و صدا دراوردن و بايد يه جوری ساکتش ميکردم. بلند شدمو دستمو تو
جيبم کردم تا ببينم ميتونم با پولم حداقل چيزی بخرم تا از گشنگی نميرم. از توي جيبم يه کاغذه
مچاله شده بيرون آوردم به همراه مقداری پول نم کشيده. پول به اندازه ای بود که بشه يه چيزی
خريد و خورد اما اون کاغذه نميدونستم چیکار ميکرد تو جيبم. با کنجکاویه خاصی بازش کردم.
يه دست خط عجيب روش بود با يه کروکي. يادم افتاد که اینو احمد بهم دادش توي اتوبوس.
کاغذو دوباره مچاله کردمو دستمو بردم عقب تا پرتش کنم توي دريا اما در همین حالت خشکم زد.
يه حسی بهم ميگفت چرا داری آخرين شانست رو از بين ميبری.
دستمو آوردم پايين و مشتمو باز کردم و به کاغذه مچاله شده خيره شدمو رفتم تو فکر.
آره، براي يک بار هم که شده شانس بهم رو کرده پس چرا ازش استفاده نکنم.
ميتونم برم پيش احمد و ازش پول قرض کنم يا حداقل پول اتوبوس رو بگيرم و بعدا
بهش پس بدم. فکر نکنم که آدمه خسيسی باشه و حتما بهم کمک ميکنه.
کاغذو مثل يه تيکه جواهر تو دستم فشردمو به سمت خيابون رفتم...


۱۳۸۳/۱/۱۱

 

دوباره بهار اومد و باز عيد شد و شروع شد بخور بخور.
سال نو هم مبارک باشه !!!
این جمله رو اینقدر شنيدم و اینقدر گفتم که ديگه باورم شده سال نو هم ميتونه مبارک باشه!
آخه به چه اميدی بايد سال نو رو جشن گرفت.
وقتی که امسال هم فرقی با سالهاي قبل نداره چرا بايد تبريکش گفت.
وقتی که امسال هم رنگ خاکستريه پارساله (چی ساختم) و
هيچی تغیير نميکنه و حتی بدتر هم ميشه پس چرا بايد شاد بود.
وقتی که ميدونی هر سالی که ميگذره اوضاع از اینيکه هست بدتر ميشه
ديگه دليلی نميمونه که خوشحال باشه آدم.
وقتی که امسال هم ...
اصلا هيچی.

يادمه مادرم هميشه موقع سال تحويل ميگفت يه آرزو بکنم. منم هيچ وقت يه آرزو به ذهنم
نميرسيد که بگم. آخرش هم براي خالی نبودن عريضه ميگفتم که هميشه صحيح و سالم
باشمو از این حرفا. اما امسال ديگه ميدونستم که چی بايد بگم.
امسال يه آرزوي قشنگ کردم. از اون قشنگ قشنگاش.
درست مخالف اون چيزی که هر سال ميگفتم. فقط ميترسم که اون دنيا هم باز همين بساط باشه.
آخه ميگن اونجا پر از حوری هستش. اما من حوری نميخوام که.
آخه حوری به چه درده من ميخوره.
حوری که ...
اصلا بگذريم.

چند روز پیش يکی از دوستام بهم گفتش که امیدوارم تو سال جدید سالم بشی.
اولش خیلی خندم گرفت از حرفش اما بعداً به حال خودم گريه کردم.
منکه مريض نيستم که بخوام سالم بشم. پس چرا اون منو يه مريض ميدونست.
کاشکی ميفهميدم از کجا فهميده که من مريضم.
خیلی سخته از آدمايی که دوستشون داری چنين جمله هايی رو بشنوی.
وقتی که يه دوست اینجوری حرف ميزنه چه انتظاری ميشه از بقيه داشت.
اَه، این حرفا چيه هی من ميزنم.
همش تقصيره این آجيله کذايی هست که اینقدر خوردم نميفهمم چی دارم ميگم.

من اومدم اینجا تا فقط بگم سال نو مبارک باشه اما ياده حرف يکی افتادم که گفتش
هميشه حرفاتو از ته دلت بگو. خیلی کاره سختيه که آدم بخواد همۀ حرفاشو از ته دل بزنه.
براي همين نميگم سال نو مبارک باشه چون از این جمله خوشم نمياد.
اما از ته دل، واقعا از ته دل اميدوارم که همتون به عشقتون برسيد و
در روز ولنتاين کسی رو داشته باشيد که بهش هديه بديد و هديه بگيريد.


۱۳۸٢/۱٢/۸

 

سوغات شمال (۱)

مثل هميشه يه دفعه تصميم گرفتم. از اون تصميمايی که فقط در انحصاره خودمه.
تصميم گرفتم که همين امروز برم شمال.
آخه دلم براي دريا بد جوری تنگ شده بود و ميخواستم که به ملاقاتش برم.
تصميمهام هم مثل خودم عجيب غريبن.
رفتم ساکمو بستم و راه افتادم. براي ظهر يه بليت اتوبوس گرفتم.
وقتی سوار اتوبوس شدمو رو صندليش نشستم يه ذره با خودم فکر کردم دربارۀ این کارم.
هميشه همینجوريم. يه دفعه تصميم ميگيرم بعدش هم کارامو انجام ميدم، وسطاش هم
يه ذره فکر ميکنم راجع بهش که درست بوده يا نه که تأثيری هم نداره این فکر کردنم.
بیشتر تو فکره این بودم که الان تو خونه نشسته بودمو داشتم MP3 گوش ميدادم!
آخه هيچ وسيلۀ صوتی تصويری هم با خودم نداشتم و کف ميکردم تو مسير این همه راهو.
صندلیم هم که درست روي چرخهاي عقب بود و صداي دلنشين موتورش همسفرم بود.
هميشه خوش شانسم تو پيدا کردن جاهاي ناب.
يادمه هواپيما هم که يه بار سوار شدم رفتم درست رو موتورش نشستم!
اتوبوس با هزار بدبختی راه افتاد و منو از فکر و خیال دراورد.

                              *         *         *

چيزی نمونده بود که برسيم.
بغله پنجره نشسته بودمو به بيرون نگاه ميکردم و
با خودم میگفتم که وقتی رسيدم کجا برم، چی کار کنم، اصلاً براي چی اومدم؟
تو خودم بودم که بغل دستي ام گفت ببخشيد آقا، سرمو برگردوندم که ببينم چی ميگه.
مردی حدوده 30-35 ساله به نظر ميرسيد با دندونهايی سياه و زرد و موش خورده و
يه خندۀ مسخره رو لباش بود که آدم يه جوری ميشد.
وقتی فهميد منتظرم تا بقيه حرفشو بزنه گفتش که تنها سفر ميکنی؟
و باز اون خندۀ اعصاب خرد کن.
حال و حوصلۀ حرف زدن با کسی رو نداشتم و دوست داشتم صداي موتوره ماشينو
بشنوم تا صداي کسي رو.
اولش خواستم به طوره خیلی مأدبانه ای جواب بدم ميبخشيد شما فضول تشريف داريد؟
اما فقط گفتم آره.
وقتی اینو گفتم نيشش بيشتر باز شد و من نتونستم ديگه اون قيافۀ احمقانه رو
تحمل کنم براي همين رومو به پنجره کردم تا حداقل گل و گياه ببينم.
نميدونم چرا يه دفعه از این مرد بدم اومد و وجودش آزارم داد.
شايد بيشتر به خاطره خنده هاي بی معنی يا شايد هم معنی دارش بود.
دوباره همون صداي مرده اومد و گفت که اسمم احمد هست و منم تنها
سفر ميکنم و شروع کرد يه چيزايی دربارۀ زندگی و کارش گفتن.
منم فقط بعضی وقتها سرمو تکون ميدادم که مثلاً دارم گوش ميدم
اما اصلاً حواسم نبود چی داره ميگه.
نميدونستم چی کار کنم تا بهش بفهمونم که از حرفاش خسته شدم.
من خودم يکی رو ميخواستم که براش درد دل کنم، حالا اون توي این هيری ويری
گير داده بود بهم و داشت درد دل ميکرد واسم.
سرمو گردوندم به طرفش و وسط حرفاش گفتم ميبخشيد شما ساعت داريد؟
اونم يه مکثی کردو ساعتو گفتش دوباره شروع کرد به ادامۀ حرف زدنش.
وای خدا عجب آدمه خنگی.
چه جوری بايد بهش حالی ميکردم که بس کنه ديگه.
نميخواستم بهش بی احترامی کنم اما داشت ديوونم ميکرد با حرفایی
که نميدونم چرا به من ميگفت.
ميگفت که هنوز مجرده و يه خونه تو شمال داره، يه کاری هم تو تهرون داره (شايدم برعکس!)
و بعضی وقتها مياد اینجا (اینجا کجاس؟) و اینکه يه ماشين پجو 405 داره
(پس تو اتوبوس چه غلتی ميکرد؟) بعدش ميناليد از اینکه همش تنهاس و
اوضاع کار و کاسبی خوب نيست و خسته شده از اینکه مياد شمال تا آب و هوايی عوض کنه
و اینکه به خاطره خجالتی بودنش نتونسته هنوز ازدوج کنه (!!!!!)  و از این دری وری ها
که فقط همين هاشو فهميدم.
بعد از کلی حرف زدن يه دفعه ساکت شد و بهم گفت خودکار داری تا کروکي شو برات بکشم؟
عجب سوال خنده داری!
نميدونم چم شد که زدم زيره خنده و اینقدر خنديدم که يارو يه لحظه موند که نکنه
تمومه این مدت داشته با يه ديوونه حرف ميزده.
خودکار؟ اونم من؟
آخه منو  چه به خودکار اونم توي اتوبوس.
من سره کلاسهاي دانشگاهم همش التماس این و اونو ميکردم که بهم خودکار بدن و حتی
سره امتحانامم يادمه خودکار نداشتم و هر دفعه آويزونه يکی ميشدم تا به دادم برسه.
حالا این از يه همچين آدمی خودکار ميخواست.
اصلاً من با خودکار Conflict دارم.
همينجور مثل ديوونه ها ميخنديدم و بهش گفتم حتماً بعدش هم ازم کاغذ ميخوای و
از حرف خودم منفجر شدم.
بيچاره احمد حسابی جا خورده بود و حتماً با خودش گفته این کيه ديگه بابا.
وقتی ديوونه بازيهام تموم شد ديدم احمد يه کاغذ دستش گرفته ميگه بيا این هم کروکيش.
کاغذو گرفتمو با تأجب گفتم کروکيه چی؟
اونم گفت کروکي همون خونه که بهت گفتم ديگه.
منم که اصلاً نمیدونستم چي ها گفته براي اینکه يه وقتی ناراحت نشه الکی گفتم آهان آره.
اونم ادامه داد الان هم دارم ميرم همين جا. اگه دوست داشتی امشبُ بيا پيشه من تا
تنها نباشيم. و باز اون لبخنده ديوانه کننده اش رو زد.
کاغذه تو دستمو خواستم مچاله کنمُ پرت کنم تو صورتش اما جرأت چنين کاری رو
نداشتم و کاغذو گذاشتم تو جيبم و از حرص همون تو فشارش دادم...


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


ANOXEMIA
Alone Persian ManS
رهام
هزارويک شب ناگفته ي من
هزارويک شب ناگفته ى من 2
هزارويک شب ناگفته ى من 3
بيست و شش سال تنهايي
همزاد
پسرخسته
حرفهايي از اين باب
مجهول الهويه
از من بگريزيد که مي خورده ام امشب
شايد نوعي ديگر
كسري نگاه
وقتي كه من و تو با هم ما شديم
آهاي گل شقايق
نارسيس
Get Real
آخرين حرفهاي يک اعدامي
اتاقي از آن خود
پسري از جنس گل سرخ
شب بین
روزنه عشق جاويد
سيمرغ نو
شب سکوت تاريکی
پســري بــر بــال رنـگيـن کمــان
پسري به دنبال همسفر
تنهاترين پسر زمين
دست نوشته‌هاي من براي او
بالابان
A Love Story
عشق بي فرجام
عشق سلامت زندگي
كوچه به كوچه
از تبار آينده
پندار تلخ
صوتی میان اصوات