|
Cry Of Rain |
|
۱۳۸٩/٩/٢٢ به مناسبت روز تولدم:
SAGITTARIUS - The Promiscuous One Spontaneous. High appeal. Rare to find. Great when found. Loves being in long relationships. So much love to give. A loner most of the time. Loses patience easily and will not take crap. If in a bad mood stay FAR away. Gets offended easily and remembers the offense forever. Loves deeply but at times will not show it feels it is a sign of weakness. Has many fears but will not show it. VERY private person. Defends loved ones will all their abilities. Can be childish often. Not one to mess with. Very pretty. Very romantic. Nice to everyone they meet. Their Love is one of a kind. Silly, fun and sweet. Have own unique appeal. Most caring person you will ever meet! Amazing in bed !!! Not the kind of person you want to mess with- you might end up crying.
من که بعضی چیزا شو نفهمیدم ! اما اون Silly رو خوب میدونم یعنی چی. تنها چیز درستی که گفته همینه. Amazing in bed هم کجا بود خدا ؟!
۱۳۸٩/۸/٢۳ به کاسکوی توی خونمون حسودیم میشه.
۱۳۸٩/٦/۱٦ شیزوفرنی (۴) از اینکه بهش زل زده بودم خجالت میکشید و سرشو پایین مینداخت. اما او همچنان خاموش بود و رنگ صورتش تغییر میکرد. رنگش داشت یواش یواش کمرنگ میشد. تا صبح مثل یه مجسمه آتشین شعله ور بودم و میسوختم... حالا خیلی وقت که از اون شب میگذره. اون موجوده بعد از چند شب دوباره پیداش شد و تا حالا
۱۳۸٩/٥/٢٤ شیزوفرنی (۳) پاییز و زمستون من به این صورت میگذشتن... موقع خواب چند تا پتو میکشیدم رو خودم و زیرشون مچاله میشدم تا خوابم ببره. از فکر باز کردن پنجره منصرف شدم و اومدم بالای سرش وایسادم و محو نگاهش شدم. رفتم نشستم کنارش و خیره شدم به صورتش. صورتی که به غیر از دو چشم هیچی نداشت.
۱۳۸٩/٤/۳۱ شیزوفرنی (٢) خیلی وقت بود که شبها نمیتونستم راحت بخوابم. بازم یه چیزی تو اتاقم بود که آزارم میداد و کلا گیتاری که بخواد آدمو اذیت کنه، نباید زدش، باید زدش! اونم باید میرفت. اونم جز غم نواختن چیزی بلد نبود. دیگه گیتارم دوست نداشتم، برای همین جمعش کردم و گذاشتمش تو پارکینگ و تو اتاقم دیگه چیزی نمونده بود که من باهاش سرگرم بشم و از تنهایی در بیام. حسابی گیج و منگ شده بودم. باورم نمیشد که روزهای خوشم به سر اومده و با این حساب دیگه نمیدونستم چی کار کنم. با این وضع میسوختم و میساختم. دیگه از خواب خبری نبود و این شده بود کار هر شب ما.
۱۳۸٩/٤/۱٠ شیزوفرنی (١) خیلی وقت بود که شبها نمیتونستم راحت بخوابم. حس میکردم یه چیزی توی اتاقم هست که آزارم شبها موقع خواب، روی تخت که دراز میکشیدم و سرمُ روی بالش میذاشتم، اون حس عجیب شب که میشد، جایم رو مینداختم کنار تخت و رو زمین میخوابیدم. یه مدت گذشت و همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه دوباره اون حالت بهم دست داد. جاش خیلی خالی شد تو اتاقم. یه شب فهمیدم که تو اتاقم یه چیزه دیگه هم هست که همه چی از گور اون بلند میشه و کامپیوتر هم دیگه به دردم نمیخورد برای همین جمعش کردم و گذاشتمش تو پارکینگ و ماهها میگذشت و من مثل یه کودک خردسال میخوابیدم. وقتی دوباره سرو کله اون هیولاهه پیدا شد، با خودم گفتم این چه جوری زنده شده؟
دوباره شبهای من با غوطه ور شدن در آغوش این هیولا صبح میشد.
۱۳۸٩/۳/۱۱
۱۳۸۸/۱٢/٢٥
اما چرا اینجوری شده؟ چه بویی هم گرفته اینجا. چقدر خاک نشسته رو همه چی. اُه اُه اُه مارمولک! این چی میگه دیگه اینجا؟ کجا غیبش زد یهو. خب یواش یواش باید برم. هوا داره تاریک میشه. وسیله روشنائی هم که ندارم. گشنمم که هست.
۱۳۸٤/۸/٢٦
۱۳۸٤/٧/٢٩ سوغات شمال (۸) من هنوز توي شوک بودم و ميخواستم تصميم بگيرم که چی کار بايد کنم که ديدم احمد با انگار احمد هم شنيدش که من چی تو دلم گفتم چون با جسارت بيشتری دستشو به طرفم آورد و خیلی آروم به طوريکه خودمم به زور شنيدم گفتم "کافيه ..." که نذاشت بقيه حرفمو بزنم و با قدرت احمد چاقو رو به طرز مسخره آميزی که نشون دهندۀ اداي من بود تکون ميداد و ميخنديد. پنجه هاي پام خیلی زود خسته شدن و گردنم درد گرفت. ديگه نميتونستم توی اون وضعیت بمونم. ناگهان همه چی ایستاد. دونه هاي بارون ديگه آواز نميخوندن و از ته دل نميخنديدن بلکه داشتن ميگريستند. يه مزۀ ناشناخته ای وارد دهنم ميشد و آزارم ميداد. همون شب يه ماشين گير آوردم و برگشتم به شهر نفرت انگيزم. حالا خیلی وقته که از اون روز نفرينی ميگذره. حالا بعضی وقتها که به آينه نگاه ميکنم ياده اون روز ميفتم.
۱۳۸٤/٥/۱٤ نمیدونم ـ آدما ـ دیوونه ـ خواب ميخوام بنويسم. نميدونم از کجا و از چی ميخوام بنويسم فقط ميدونم که ميخوام بنويسم.
۱۳۸٤/۳/۳٠ سوغات شمال (۷) خیلی آروم به سمت تخت حرکت میکردم در حاليکه زير چشمی مراقب احمد بودم تا سریع کليد رو درآوردم و دوباره کليد اول رو گذاشتم. این بار محکم تر از قبل به هر دو طرف قیافۀ منو که ديد زد زير خنده. خنده ای وحشتناک. يه لحظه هیچی نفهمیدم. حس میکردم بین زمین و هوا غوطه ور شدم. به سختی تعادلم رو احمد همينطور که بد و بيراه ميگفت به طرفم اومد. من از ترس رويارويی برگشتم و به طرف
۱۳۸٤/۱/۱٧ سوغات شمال (۶) اینقدر به بارون نگاه کردم تا کمی آروم شدم. هميشه با ديدن بارون آرامش عجيبی پيدا ميکنم. احمد پوست کندن سيبُ تموم کرد و با صداي ملايمی گفت "چرا حالا اونجا وايسادی. احمد با چاقو سيب بيچاره رو قارچ کرد و گفت "تا کی ميخوای جلوي پنجره وایسی؟ بيا بشين خب" و دوباره سر و کلۀ اون حس لعنتی پيدا شد که داشت سرم فرياد ميکشيد "چی کار داری * * * راستی اینم بگم تا يادم نرفته:
۱۳۸۳/۱۱/٢٧ یادش بخیر. این اولین شعری بود که گفتم. هیچ وقت یادم نمیره که به خاطرش چقدر مسخره شدم. حیف... منم اون ابر سیاهت اینقدر مسخره بود یعنی ؟!
۱۳۸۳/۱٠/۱٢ سوغات شمال (۵) صداي غيژ غيژه باز شدن در خلوتمون رو بهم زد. گرماي دستی رو روی دستهای سردم حس کردم. من مثل گرگی گرسنه افتادم رو طعمم و شروع کردم به دريدنش. احمد هم با ولع خاصی به سيگارش در قفل بود و يادم افتاد که وقتی ميومديم تو احمد درو قفل کردش. برگشتم و با عصبانيت اینقدر چرخیدم که وقتی وايسادم همه چی داشت دور سرم ميچرخيد.
۱۳۸۳/٩/۱٤ بالاخره تموم شد. همه چي تموم شد. من باختم. خيلي راحت. راحت تر از حد تصور.
۱۳۸۳/٧/٢۱ اون ديدش دلم شکست ديد که باز شدم بی کس اما باز رفتش بی بهونه نگفتش دلم تنها ميمونه رفتشُ باز هم مثل قديما شدم دوباره تنهاي تنها چقدر زود یک سال شد.
۱۳۸۳/٧/٧ وای، نه ... باورم نميشه. نميدونم چی بايد بگم. زبونم بند اومده. این چه کاری بود که کرديد. من واقعا لياقتش رو نداشتم.
۱۳۸۳/٦/٢٦ خب، تعریف کن ببینم چه خبرا؟ ما رو نمیبینی خوشی؟ هه یاده یه جملۀ بی ربط اما بامزه افتادم. از بچگی به این جمله میخندیدم و برام مبهم بود. میبینی خدا، دیگه عادت کردم به این گریه های شبانه. اینقدر گریه میکنم که بالشم خیس و داغ میشه خسته شدم دیگه. از همه چی خسته شدم. از این زندگی کردن بی هدف خسته شدم. خدا جونم، راستی يه سوال ازت دارم. تو رو جون خودت راستش رو بگو.
۱۳۸۳/۳/۳۱ من سعي ام رو کردم. واقعا کردم، اما نشد. نشد که مطلبمُ تموم کنم و نصفه کاره نذارمش.
۱۳۸۳/۳/۱٧ سوغات شمال (۴) ایندفعه دودل نبودم که زنگ بزنم يا نه. تا رسيدم زنگُ زدمو منتظره صداي احمد شدم. تا صداي صداي گوش خراش احمد اومد که تهديد ميکرد اگر يه بار ديگه زنگ بزنی پليس رو خبر ميکنم (حتما حسابی درمونده شده بودم. نه پولی داشتم که کرايه ماشين رو بدم نه ميتونستم پولهامو پس سايه ها داشتن همچنان با هم حرف ميزدن. صداهاشون برام گنگ و مبهم بود. هيچ توجهی نداشتم خیلی طول نکشيد که بارون گرفت. دونه هاي قشنگش با تن خستم عشق بازی میکردن و در آخر صداي غيژ غيژه باز شدن در خلوتمون رو بهم زد. گرماي دستی رو روی دستهای سردم حس کردم.
۱۳۸۳/٢/٢٧ سوغات شمال (۳) مدتی بود که جلوي در خونش وايساده بودم اما جرات زنگ زدن نداشتم. برام خیلی سخت بود که از صداي خندۀ احمد داشت دیوونم میکرد. وقتی به در رسیدم گفت صبر کن باهات شوخی کردم و رفت وقتی در حياطش رو ميبستم با خودم گفتم که کاش حداقل شامم هم ميخوردم اونجا.
۱۳۸۳/٢/٢ سوغات شمال (۲) بالاخره رسيديم. اتوبوس ایستاد و مسافرا يکی يکی بلند ميشدن تا خستگيه راه رو از تنشون روي ساحل دريا پر از سنگهاي بزرگ بود. البته ديگه نميشه اسمشو گذاشت ساحل چون وقتی چشمامو باز کردم نزديک بود از ترس توي آب بيفتم. هوا کاملا تاريک بود و موجها با واقعا ديوونه شده بودم و با خودم دعوا ميکردم و بلند بلند حرف ميزدم.
۱۳۸۳/۱/۱۱ دوباره بهار اومد و باز عيد شد و شروع شد بخور بخور. يادمه مادرم هميشه موقع سال تحويل ميگفت يه آرزو بکنم. منم هيچ وقت يه آرزو به ذهنم چند روز پیش يکی از دوستام بهم گفتش که امیدوارم تو سال جدید سالم بشی. من اومدم اینجا تا فقط بگم سال نو مبارک باشه اما ياده حرف يکی افتادم که گفتش
۱۳۸٢/۱٢/۸ سوغات شمال (۱) مثل هميشه يه دفعه تصميم گرفتم. از اون تصميمايی که فقط در انحصاره خودمه. * * * چيزی نمونده بود که برسيم. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك ANOXEMIA Alone Persian ManS رهام هزارويک شب ناگفته ي من هزارويک شب ناگفته ى من 2 هزارويک شب ناگفته ى من 3 بيست و شش سال تنهايي همزاد پسرخسته حرفهايي از اين باب مجهول الهويه از من بگريزيد که مي خورده ام امشب شايد نوعي ديگر كسري نگاه وقتي كه من و تو با هم ما شديم آهاي گل شقايق نارسيس Get Real آخرين حرفهاي يک اعدامي اتاقي از آن خود پسري از جنس گل سرخ شب بین روزنه عشق جاويد سيمرغ نو شب سکوت تاريکی پســري بــر بــال رنـگيـن کمــان پسري به دنبال همسفر تنهاترين پسر زمين دست نوشتههاي من براي او بالابان A Love Story عشق بي فرجام عشق سلامت زندگي كوچه به كوچه از تبار آينده پندار تلخ صوتی میان اصوات |
